تبليغاتX
دنیای فیزیک

دنیای فیزیک

تازه های دنیای فیزیک

11

روز ششم

 

به حرفهای چند روز پیش پسر دکتر فکر می کردم.وقتی که گفته بود مقصر این حادثه من هستم.البته این حرف ها با خنده زد طوریکه بیشتر شبیه شوخی بود تا جدی با این حال دلایلش به نظرم جالب آمد.گفت که زیاد پیش آمده که همچین کارهایی بکند و مردم برای این همیشه تحسینش می کرده اند چون همیشه حواسش جمع است و دزدها وقتی او را می بینند جرات نمی کنند به دزدی فکر کنند.در آخر هم گفت که او همان آدم همیشگی است و این بار هم مثله همیشه بوده با این تفاوت که طرف مقابلش من بوده ام.پسر دلیل اینکه اینجوری شده من بودم نه او. به مدرسه رسیدم  وقتی به سالن رسیدم ناظم با صدای بلند اعتراض کرد که چرا دیر رفته ام و من از این بابت کمی عصبی شدم.اما زیاد به روی خودم نیاوردم.به کلاس که رفتم با دست باندپیچی شده ی یکی از بچه ها مواجه شدم و برایم توضیح دادند که دست یکی از بچه ها لای در گیر کرده و چون ناظم چند بار قبل بهش گفته که آنجا نایست چون ممکن است اتفاقی پیش آید.اما او گوش نکرده و آخرش هم که این طوری شده خیلی عصبانی است. با خودم فکر کردم که خب این ماجرا به من چه ربطی دارد.سر کلاس به یاد اتفاقات این مدت افتادم.همه چیز به ظاهر عادی بود اما حالا که حدودا یک هفته گذشته بود احساس می کنم همه چیز کمی عوض شد.شایدهم من عوض شده ام.

نسبت به قبل بی تفاوت تر شده ام.همه چیز حتی اتفاقات مهم از نظرم عادی جلوه می کند.به یاد آن روزه موزه افتادم به یاد آن که اگر خودم کسی را می دیدم که در کنار سطل زباله آشغالش را رو ی زمین می ریزد چه فکر می کردم.به این فکر کردم که اگر از قبل می دانستم که پسر روزنامه فروش دم مدرسه در انقلاب شهید شده انوقت جلویش اینقدر از خوبی های انقلاب حرف نمی زدم.یا اگر می دانستم پسر دکتر در گرفتن دزد های محله شهرتی خاص دارد هیچ وقت در حضورش همچین آزمایشی انجام نمی دادم.به هر حال این ها همه دلایلی هستند که باعث شده بود باز خوردها از آنچه که انتظارشان را داشته ام خشن تر باشد.بیشتر که فکر کرد از برخورد و رفتار خودم تعجب در خیلی جاها تعجب  می کردم .از این که چرا مثلا در فلان موقعیت این قدر عصبی شده بودم وقدری دقیق تر که می شدم می فهمم دلیلش بد خوابی شب قبل،نمره ی کم فلان امتحان یا حتی راحت نبودن اتوبوسی بوده که با آن  به خانه برگشتم. چند تا از این حادثه ها آدم را بیشتر از آنچه انتظار می رود عصبانی می کند.من بی آنکه بدانم  در اکثر مواقع چندتا از آن جور حادثه ها را  نادیده گرفته بودم و درنتیجه بازخورد نگاه ها به سمتم شدید تر از حد انتظارم بود.همان طور که فکر می کردم خود را در یکی از خیابان های نزدیک خانه دیدم. پس از توقف چند ثانیه ایم جلو خانه در  باز شد.با دیدن مادرم که دبیر الهیات است.گویی سوالی در ذهنم ریشه دواند.پرسیدم :خدا همه چیز را می داند؟همه چیز رامیبیند؟و قبل از آنکه جواب بدهد-شاید هم جواب داد ولی من نشنیدم-فکر کردم چه خوب است که خدای همه مان یکی است.اینجوری همه مان رابه یک اندازه دوست دارد.برای همه به یک اندازه مهربان است.اگر یکی نبود از کجا معلوم ماله من این قدر خوب بود؟

تازه آنوقت بود که باز هم خواستم بپرسم ممکنه پیش بیاد که خداهم کسی رو آزمایش کنه اما برخوردی تند تر از حد انتظارش ببینه و تازه آنوقت پی ببرد که یک چیزی مثله سطل آشغال موزه را در نظر نگرفته؟!اما نه او همه را همیشه و همه جا می بیند.چه خوب!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 14:44  توسط سونیا  | 

روز ششم

 

به حرفهای چند روز پیش پسر دکتر فکر می کردم.وقتی که گفته بود مقصر این حادثه من هستم.البته این حرف ها با خنده زد طوریکه بیشتر شبیه شوخی بود تا جدی با این حال دلایلش به نظرم جالب آمد.گفت که زیاد پیش آمده که همچین کارهایی بکند و مردم برای این همیشه تحسینش می کرده اند چون همیشه حواسش جمع است و دزدها وقتی او را می بینند جرات نمی کنند به دزدی فکر کنند.در آخر هم گفت که او همان آدم همیشگی است و این بار هم مثله همیشه بوده با این تفاوت که طرف مقابلش من بوده ام.پسر دلیل اینکه اینجوری شده من بودم نه او. به مدرسه رسیدم  وقتی به سالن رسیدم ناظم با صدای بلند اعتراض کرد که چرا دیر رفته ام و من از این بابت کمی عصبی شدم.اما زیاد به روی خودم نیاوردم.به کلاس که رفتم با دست باندپیچی شده ی یکی از بچه ها مواجه شدم و برایم توضیح دادند که دست یکی از بچه ها لای در گیر کرده و چون ناظم چند بار قبل بهش گفته که آنجا نایست چون ممکن است اتفاقی پیش آید.اما او گوش نکرده و آخرش هم که این طوری شده خیلی عصبانی است. با خودم فکر کردم که خب این ماجرا به من چه ربطی دارد.سر کلاس به یاد اتفاقات این مدت افتادم.همه چیز به ظاهر عادی بود اما حالا که حدودا یک هفته گذشته بود احساس می کنم همه چیز کمی عوض شد.شایدهم من عوض شده ام.

نسبت به قبل بی تفاوت تر شده ام.همه چیز حتی اتفاقات مهم از نظرم عادی جلوه می کند.به یاد آن روزه موزه افتادم به یاد آن که اگر خودم کسی را می دیدم که در کنار سطل زباله آشغالش را رو ی زمین می ریزد چه فکر می کردم.به این فکر کردم که اگر از قبل می دانستم که پسر روزنامه فروش دم مدرسه در انقلاب شهید شده انوقت جلویش اینقدر از خوبی های انقلاب حرف نمی زدم.یا اگر می دانستم پسر دکتر در گرفتن دزد های محله شهرتی خاص دارد هیچ وقت در حضورش همچین آزمایشی انجام نمی دادم.به هر حال این ها همه دلایلی هستند که باعث شده بود باز خوردها از آنچه که انتظارشان را داشته ام خشن تر باشد.بیشتر که فکر کرد از برخورد و رفتار خودم تعجب در خیلی جاها تعجب  می کردم .از این که چرا مثلا در فلان موقعیت این قدر عصبی شده بودم وقدری دقیق تر که می شدم می فهمم دلیلش بد خوابی شب قبل،نمره ی کم فلان امتحان یا حتی راحت نبودن اتوبوسی بوده که با آن  به خانه برگشتم. چند تا از این حادثه ها آدم را بیشتر از آنچه انتظار می رود عصبانی می کند.من بی آنکه بدانم  در اکثر مواقع چندتا از آن جور حادثه ها را  نادیده گرفته بودم و درنتیجه بازخورد نگاه ها به سمتم شدید تر از حد انتظارم بود.همان طور که فکر می کردم خود را در یکی از خیابان های نزدیک خانه دیدم. پس از توقف چند ثانیه ایم جلو خانه در  باز شد.با دیدن مادرم که دبیر الهیات است.گویی سوالی در ذهنم ریشه دواند.پرسیدم :خدا همه چیز را می داند؟همه چیز رامیبیند؟و قبل از آنکه جواب بدهد-شاید هم جواب داد ولی من نشنیدم-فکر کردم چه خوب است که خدای همه مان یکی است.اینجوری همه مان رابه یک اندازه دوست دارد.برای همه به یک اندازه مهربان است.اگر یکی نبود از کجا معلوم ماله من این قدر خوب بود؟

تازه آنوقت بود که باز هم خواستم بپرسم ممکنه پیش بیاد که خداهم کسی رو آزمایش کنه اما برخوردی تند تر از حد انتظارش ببینه و تازه آنوقت پی ببرد که یک چیزی مثله سطل آشغال موزه را در نظر نگرفته؟!اما نه او همه را همیشه و همه جا می بیند.چه خوب!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 14:39  توسط سونیا  | 

روز پنجم "انسان موجودی است پیچیده آنقدر که نمی توان آن را پیش بینی کرد چیزی که انتظار وقوع آن را نداری به دست بشر رقم می خورد و آنچه ثانیه به ثانیه در انتطار وقوعش هستی ممکن است هیچگاه به وقوع نپیوندد.چرا؟ پیش بینی پدیده هایی چون زلزله سیل و بارندگی با بررسی ویژگی های پدیده و عوامل مرتبط با آن طی سالیان متمادی ممکن شده است امروزه قوانینی از فیزیک لغو شده اند که سالیان دراز آدمی با تکیه بر آن اطلاعات خود را سازمان دهی نموده و بر این کره ی خاکی زیسته است،چون جاذبه!انشتین علم فیزیک را دگرگون ساخت و آدمی هر آنچه را که قانون است!براستی چرا؟ آیا موجودی که به دنیا می آید،نفس می کشد ،راه می رود،بزرگ می شود،می اندیشد،دروغ می گوید و برای بقای خود دست به هر اقدامی می زند با انسانی که پس از چند سال از دنیا می رود یکسان است؟آیا انسانی که برای به کرسی نشاندن حرف خود دست به هر خشونتی می زند.می کشد غارت می کند و هرآنچه هست را به نیستی می کشاند همان موجودی است که .............. آیا برای پیش بینی و شناخت رفتار آدمی هم می توان چون پدیده ها بابررسی ویژگی های مرتبط با آن حقیقت وجودش را یافت؟ اما ویژگی های انسان چیست؟ انسان ساخته شده از گل وروح. با اعتقاد بر این که همه ی انسان ها ساخته ی خداوند ند این سوال مطرح است که آیا هدف از آفرینش همه یکسان است؟اگر این گونه است پس چرا همه می میرند ودرنهایت نسل به نسل موجودات دیگری جایگزین می شوند،چرا فلسفه ی خلقت از ابتدا این گونه تدبیر نیافته که گروهی با حیات جاویدان در صدد رسیدن به هدف خلقت برآیند. پاسخ به این سوال از ذهن و عقل آدمی فراتر است و ما قادر به تفکر و بررسی آن قسمت از موضوعاتی هستیم که توانایی درک و تفهیم آنرا داریم نه در بخش ماورایی ذهن. با تکیه بردانسته های خود می یابیم اگر زمان مورد نیاز برای رسیدن به هدفی نامحدود باشد پس امکان وصول به هدف به حداقل خود می رسد.انسان اکنون در عمر کمتر از یک صده ی خود بارها اعمالی انجام می دهد که با آنچه دیروز می اندیشده نه تنها مرتبط نیست که گاه متناقض هم هست. پس نمی شود عمری نامحدود داشت و تنها یک هدف را دنبال کرد. چرا که انسان موجودی است تنوع طلب و با نیاز های بیشمار آنچه امروز ارزش است چندی بعد توسط بشر له می شود و توهین و تحقیر آن آلت دست ارزش سازان جدید. چه باعث می شود که چیزی ارزش تلقی شود؟چه کسی تعیین می کند از دو پدیده ی شبیه هم کدام بهتر است؟چه چیزی از ابتدای خلقت به مرد آموخت که برتر است؟آیا آنقدر قوی بوده که بعد از این همه جنبش های آزادی خواه و موج حمایت زنان از حقوق خود هنوز هم که هنوز است همچنان در اذهان ریشه افکنده وتفکر به مساوات این ارزش تنها از عهده ی روشن فکران بر می آید/ پاسخ به سوالات راز خلقت نه تنها از دست آدمی ساخته نیست که تفکر مداوم به آن وی را به جنون می کشاند .در پاسخ به این سوالم که آیا چون جواب دادن به پرسش های ذهنی ام از پسم برنمی آید ، باید آنها را رها کنم و دیگر بدان نیاندیشم؟ اگر می دانستم هدف واقعی انسان از زندگی چیست می شد در باره ی راه های رسیدن به آن تلاش کرد و یا حدث هایی زد.بااین حال آنچه در طی این چند دهه عمر یافته ام این است که آدمی چون مومی در دست تغییر می کند و دم به دم و ثانیه به ثانیه هدف هایی جدید از زندگیش را رو می کند.روزی به عشق می اندیشد پس از مدتی یا خیانت می کند و یا می بیند، به عرفان رو می کند،خدا را تنها جزء انکار ناپذیر زندگی می یابد .اما فقط چند روز)به حال خود بر می گردد .دوباره همان می شود .دوباره کار می کند.غذامی خورد.می اندیشد دعوا می کند.و در این میان هرگاه با حادثه ای تلخ روبه رو می شود به یاد خدا به عرفان رو می کند.اگر بنابر نظر دینی بیاندیشیم هدف از خلق آدمی –نه هدف از زندگی انسان- رسیدن به جهان موعود و بهشت باشد .آنگاه آدمی با این همه توانایی که دارد چرا تا به حال نیاندیشیده که بهشت را به این دنیا بیاورد؟مگر ویژگی های بهشت را نمی داند؟آنجا همه چیز آنگونه است که باید باشد.پس اگر بتوان شخصیت انسان را یافت .می توان پی برد که در چه شرایطی تصمیم می گیرد که چه کند.بی آنکه خود از آن مطلع باشد .آنوقت با توجیه انسان ها چه به صورت خواسته یا ناخواسته با قرار دادنشان در موقعیت های اجباری می توان بهشت موعود را تبدیل به آرمان شهر معاصر کرد. اگر آدمی بداند واقعا چه می خواهد می تواند با توجه به توانایی های نامحدودش بدان دست یابد.ولیکن براستی چه کسی واقعا به این می اندیشد که جامعه ای آرمانی در دایر گرداند.اگر می دانست،بدان فکر می کرد، برای دستیابی به آن گروه هایی تشکیل می داد،تلاش می کرد و با تمام راه های ممکن به سوی خود جذبش می کرد مسلما به آن می رسید.ولی آنچه از عقاید مخالفان امروزه که برای رسیدن به جامعه ی آرمانی شان تلاش می کردند این است که تنها دوست دارد مخالفت کنند آن هم نه از روی تفکر که از روی غریزه. کمند تعداد کسانی که واقعا می دانند برای چه می جنگند.البته اگر می دانستند اتحادشان دیگر به این آسانی نبود!چرا که وقتی در بطن یک واقعیت قرار گیری بیشتر از مناسبت ها شباهت ها تناقضات را می توان یافت.ولی از دور نه دور از خورشید تنها گرمایش را داری نورش داری در حالی که حتی نمی توان به آن نزدیک شد چه برسد به آنکه درونش را کاوش کرد. آنچه در نهایت می توان به آن اقرار کرد ناتوانی بشریت است؟ بپرس عشق چیست؟ هیچ جوابی نیست که قانعت کند.بپرس دوست داشتن چیست؟بپرس کدام بهتر است؟شاید بگویند عشق چون هدفش والا تر است.شاید بگویند دوست داشتن چون پایدارتر است.چون بی توقع است.می خواهی چه جوابی بدی ؟درست کدام است؟رقیب در کدام یک منفور است؟در عشق؟پس با سابقه ی دوستی که دل دارم واز رقیبم متنفرم چه کنم؟در دوستی منفور است؟پس چرا عشاق به کام نرسیده این گونه مجنون و دیوانه برمی آیند تا معشوقه شان بمیرد اما در کام دیگری نرود؟ همه درست و همه نادرست .همه خوب است و همه بد.همه واقعیت است و همه دروغ..چرا؟چون ادمیم چون انسانیم. چون آدمیزاد بخشی از وجود خداست و خدا قابل درک نیست که اگر قابل درک باشد دیگر خدانیست.اگر می شد با معادله ای رفتار آدمی را پیش بینی کرد آنوقت یعنی شک به خدا.شک به خلقت.اگر هم اصلا به خدایی معتقد نباشی به نیستی می رسی به هیچ به پوچ گرایی. به بن بست رسیدن بهتر از در بیراه ماندن است.اعتقادم این است. خوانند هی عزیز خواهش می کنم.نیاندیش به سوالاتی که جواب در حیطه ی آدمی نیست نیاندیش . چون اگر بدان فکر کنی جواب دلخواهت را بیابی به آن اعتماد کنی.این می شود نقطه ضعف تو.می شود راه نفوذ به وجود.اگر این سوالها را می شد پاسخی داد دیگر خدا به آفریده اش قسم نمی خورد.دیگر برای خلقتش به خویشتن آفرین نمی گفت. بیاندیش به آنچه می شود نتیجه اش را دید.می توان لمسش کرد و پاسخش را درک کرد." شبیه اعتراف بود یا بن بست نمی دانم.اما دکتر خودش هم برای رسیدن به آزادی می نوشت بدان می اندیشید و یعنی تناقض.یعنی خودش با خودش مخالف است؟مگر می شود هم برای چیزی جنگید هم اینکه کنارش زد؟ انگار پاسخ دادن به این سوال از عهده ی چشم های خسته ام بر نمی آمد .صبح زود بیدار شدم. می خواستم به دیدن دکتر بروم ولی مدرسه سدراهم بود.چه می شد کرد باید می رفتم.انگار وقتی حواست پی چیزی است دیگر همه ی چیزهای کناری بی رنگ می شوند.زودتر از همیشه به مدرسه رفتم. سر کلاس اول اصلا حواسم جمع نبود همه اش به دورو برم فکر می کردم به تناقض به ضدیت به این که می شود همچنان که خدارا حس می کنی درکش می کنی انکارش هم کنی؟! اگرچه از دکتر خیلی خوشم آمده بود ولی اوهم از نظرم در خیلی موارد مثله مردم عادی بود.مگر می شود با این همه تناقض درونی عادی بود؟نمی فهمم از هجوم افکار مختلف به فکرم احساس بلاتکلیفی عجیبی داشتم.سرم را روی کتاب گذاشتم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.اما بیشتر روی موضوع دقیق شدم.روی تناقض برای اولین بار احساس کردم من هم توانستم این تناقضی را که دکتر از آن حرف می زند را درک کنم.همزمان با اینکه به هیچی فکر نمی کردم،به همه چیز فکر می کردم.همزمان با اینکه به حرف های معلم گوش می دادم هیچی نمی شنیدم.امانه ،می شنیدم معنی شان را نمی فهمیدم.همان لغاتی را که همیشه می شنوم می فهم اکنون نمی فهمیدم.آیا این هم تناقض است؟شاید این سوال ها هم از آن دسته سوال هایی است که دکتر معتقد است نباید به آن اندیشید. به زندگی ام فکر کردم.به معنای زندگی .زندگی حاصل گذشت زمان است،این تعریف من از زندگی بود.شاید هنوز هم باشد.زندگی حاصل زمان است یا زمان حاصل زندگی است؟ در این فکر ها بود که دستی روی شانه ام نشست سرم را بلند کردم معلمم بود.جا خوردم ،شوکه شدم اما طوری که معلم نفهمید در درونم جا خوردم.کسی ترسم را ندید برعکس همیشه که وقتی می ترسیدم عرق می کرد چشم هایم برق می زد.نفسم حبس میشد.همه ی این احساس ها را داشتم اما در کالبدی دیگر.خودمم می دانستم که جا خوردم ولی کسی این را نفهمید.معلم گفت:من معتقدم انسان ها فقط وقتی خودشان را نمی شناسند که در وضعیتی عادی نباشند. به سختی لبخند زدم.ادامه داد: مثلا وقتی کسی خیلی خوشحال است.صدایش کنی ،می شنود اما متوجه نیست که مورد خطاب اوست و اگر خیلی ناراحت باشد هم همین طور. گفتم ناراحت نیستم استاد فقط زیادی توی فکرم یکی از بچه شروع کرد ماجرای دیروز رابرای معلم تعریف کرد و من اگرچه اولش زیاد خوشم نیامد اما وقتی دیدم معلم دست از سرم برداشت . کمی راحت شدم.چند دقیقه ی باقی مانده تا زنگ را در این باره حرف زدند.حواسم نبود اما موضوع بحث را فهمیدم. زنگ زد صدایبچه ها بالا رفت اما من متوجه نشدم. اصلا خود صدای زنگ را هم شنیدم؟ بقیه ی کلاس ها با وضعی مشابه سپری شد.بی صبرانه منتظر بودم تا به انتشاراتی بروم.گرسنه بودم اما پولی نداشتم . خدوم را دیدم که جلوی انتشاراتی ایستاده بودم . منتظر بودم.اما منتظر چه اش را نمی دانستم. بالا رفتم از پله ها. به اتاق دکتر رسیدم .در زدم منتظر بودم در باز شود اما نشد. گویی منتظر همچین اتفاقی بودم !به سمت پائین پله ها حرکت کردم که از اتاق کناری کسی بیرون آمد.پسری بلند قد وچهارشانه.اگرچه حالم خیلی بد بود اما این چهره آشنا تر از آنی بود که بشود به یادش نیاورد.گفت : پدر اینجا نیست.می دانست می آیی به من گفت ....... حرفش را قطع کرد و فقط به من نگاه کرد .گویی متوجه رفتارم شده بود.ساکت بود. گفتم:خب؟ - معذرت می خواهم این اصلا عمدی نبود باور کنید من قصد بدی نداشتم وقتی فهمیدم کسی که پدر انتخابش کرده شمائید..... - انتخاب؟ - بله . پدر برای آزادی می جنگد(بهم اشاره کرد بنشینم و من هم روی صندلی نشستم) پدر اعتقاداتش رو می پرسته.ولی همیشه می گفت که هیچ چیز ارزش جنگیدن رو نداره .درک این موضوع انقدر ساده است که همه از کنارش می گذرند.می گفت آدمش را می خواهد که بفهمد چه می گوید؟ انگار دوباره یاد آن روز افتاد:من واقعا معذرت می خوام که اینطوری شد قسم می خورم قصد زدنت را نداشتم.فقط فکر کردم که... - می دانم این جمله را آنقدر صادقانه بیان کردم که خودش هم جا خورد.معلوم شد آدم زیاد پیچیده ای نیست.وگرنه نمی فهمیدم تعجب کرده.آنقدر با تعجب نگاهم کرد که مجبور شدم ادامه بدهم - اگر قصد زدنم را داشتید مطمئنا جمع کردن تکه های جنازه ام از کف خیابان تا الان طول می کشید. انگار منتظر جوابی روشنفکرانه بود و وقتی این را شنید با صدای بلند خندید. خندیدنش درست عین بچه ها بود. صداهایی را که می شندیم حس می کردم اما درک نمی کردم. شاید آزادی خواهانی که دکتر می گفت نیاز به آزادی را حس می کردند ولی درکش نمی کنند.دولت ها هم همینطور اعتراض ها را می شنوند اما درکش نمی کنند. به پیغام دکتر فکر کردم که گفته بود دوباره بخوانش.تصمیم گرفتم دوباره با دقت بخوانمش. در خیابان که راه می رفتم تنها چیزی که از آن رنج می بردم گرسنگی بود.راستش الان منظور روززنامه فروش را بهتر درک می کنم با انقلاب و اعتراض می شود کنار آمد ولی با گرسنگی نه!
+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 14:32  توسط سونیا  | 

داستان

روز چهارم

سمیه گلمحمدی

در کتابخانه ی مدرسه منتظر بودم  تا جزو ه های کپی شده ی دیروز را از یکی از بچه ها بگیرم اما مثل اینکه خیال زود آمدن را نداشت.خواستم کتابی بگیرم.لیست کتاب ها که نگاه کردم:روانشناسی (از این جور کتاب ها زیاد خوانده ام) جامعه شناسی (دیگر نیازی به این کتاب ها نیست دکتر در عرض نیم ساعت اطلاعات سی چهل تا از این کتاب ها را مختصر و مفید در اختیارت می گذارد) شعر(اصلا حسش نیست) تاریخ(اطلاعاتم در این زمینه کافی است)الهیات(همه اش را ازبرم)

چند دقیقه بعد متوجه شدم لیست موضوعات به پایان رسیده و من چیزی پیدا نکرده ام.الان از آن جور آدم هایی هستم که وقتی از کتابی بزرگ چون چند صفحه از اول و چندتا از وسط به اضافه ی صفحه ی آخرش را خوانده اند فکر می کنند دیگر همه چیز را می دانند.چقدر بد است چیزی بشوی که از آن می ترسی/ واقعا همچین چیزی ممکن است؟این که از چیزی و دقیقا همان سرت بیاید؟این تجربه را درامتحانات زیاد داشته ام.اما اینکه کل مسیر زندگی ات آنی بشود که ازش بدت می آمده واقعا غیر قابل تحمل است.بدتر از آن هم این است که خودت هم ندانی این بلا سرت آمده.

برای اینکه خودم را تنبیه کنم یک کتاب داستان گرفتم.البته وقتی خانه نگاهش کردم فهمیدم فقط سبک نوشتنش داستانی است وگرنه داستان نبود.یک جور ماجرابود که نویسند ه تعریف کرده و از آن نتایجی گرفته بود.خوشحال بودم چون فکر می کردم این پاداش فروتنی ام در کتابخانه بوده است.

ساعت ها روال عادی خودشان را پیش گرفته بودند به تندی پیش می رفتند طوری که انگار نمی توانستم به آنها برسم.وقتی به خودم آمدم دیدم زیر پتو دارم به کتابی که خوانده ام فکر می کنم.صدای اذان از پنجره ی باز اتاقم به داخل می آمد.بلند شدم و برای دیدن اعضای خانواده پایین رفتم.تنهایی را به در جمع بودن ترجیح می دهم.اما واقعا شلوغی را هم دوست دارم.خواهرم گریه می کرد .چرایش را پرسیم اگرچه دلیلش را می دانستم.معمولا یا به خاطر دعوایش با برادرم گریه می کرد.یا اینکه چیزی می خواست ولی کسی حوصله نداشت بیرون برود وبرایش بخرد واو از اینکه چرا کوپکترین فرد خانواده است ناراحت می شد. گفت که دلیل گریه اش نمره ی املایش است.ومن خیلی خوشحال شدم که توانسته دلیلی جدید برای گریه کردن پیدا کند.مادرم از خندیدنم ایراد گرفت. گفتم آخر این گریه می خواهد چکار من هم همیشه املایم ضعیف بوده تازه هنوز هم هست.

-         خب تاحالا به خاطر املایت بهت گفته اند تنبل ؟

-         نه

-         برای همین است که ناراحت نیستی همیشه از تنبل ها بدم می آمده حالا خودمم هم.........

حرفش را قطع کردم و گفتم تنبل ها آدم نیستند؟

-         قبلا فکر می کردم نیستم اما الان من که همان آدم دیروزی هستم مگه نه؟پس می شود هم آدم بود هم تنبل ؟

-         چرا قبلا همچین فکری می کردی؟

-         وقتی ردیف تنبل ها را سر کلاس از بقیه جدا می کنند.تکلیف هایشان با ماله ما ،یعنی با ماله بقیه ی بچه ها فرق می کند،لابد با ما ،یعنی با بقیه فرق دارند دیگر؟

-         حالا می فهمم چرا نمره ات بد شده؟خدا می خواسته جریمه ات کند،چون فکر های بدی کرده ای

-         مطمئنی؟ولی من که کار بدی نکرده بودم فقط فکر بد کرده ام.معلممان می گوید فکر بد گناه ندارد.ولی کارش گناه است.

-         این برای بزرگتر هاست.بچه ها فرق دارند.

-         چرا

-         چون خدا بیشتر دوستشان دارد

مادرم به اعتراض گفت قوانین خدا برای همه یکسان است.این چیزها چیست بهش می گویی؟عزیزم نمره ات کم شد چون درست را خوب بلد نبودی تو بخوان هرچی صلاح است همان می شود؟

-         صلاح چیست؟

البته من منتظر جواب نماندم و از آشپزخانه بیرون آمدم. الان که فکرش را می کنم می بینم خیلی هم عجیب نیست آنی شویم که ازش می ترسیدیم یا از آن متنفریم.اصلا هیچ کس که اولش نمی خواهد خائن باشد یا دروغ گو شود یا اینکه قاتل فقط چون حواسش نبوده خودش هم اینطوری شده.سعی می کنم حواسم را جمع کنم.کاش اینطوری نشوم.

روز پنجم

"انسان موجودی است پیچیده آنقدر که نمی توان آن را پیش بینی کرد چیزی که انتظار وقوع آن را نداری به دست بشر رقم می خورد و آنچه ثانیه به ثانیه در انتطار وقوعش هستی ممکن است هیچگاه به وقوع نپیوندد.چرا؟

پیش بینی پدیده هایی چون زلزله سیل و بارندگی با بررسی ویژگی های پدیده و عوامل مرتبط با آن طی سالیان متمادی  ممکن شده است امروزه قوانینی از فیزیک لغو شده اند که سالیان دراز آدمی با تکیه بر آن اطلاعات خود را سازمان دهی نموده و بر این کره ی خاکی زیسته است،چون جاذبه!انشتین علم فیزیک را دگرگون ساخت و آدمی هر آنچه را که قانون است!براستی چرا؟ آیا موجودی که به دنیا می آید،نفس می کشد ،راه می رود،بزرگ می شود،می اندیشد،دروغ می گوید و برای بقای خود دست به هر اقدامی می زند با انسانی که پس از چند سال از دنیا می رود یکسان است؟آیا انسانی که برای به کرسی نشاندن حرف خود دست به هر خشونتی می زند.می کشد غارت می کند و هرآنچه هست را به نیستی می کشاند همان موجودی است که ..............

آیا برای پیش بینی و شناخت رفتار آدمی هم می توان چون پدیده ها بابررسی ویژگی های مرتبط با آن حقیقت وجودش را یافت؟

اما ویژگی های انسان چیست؟

انسان ساخته شده از گل وروح. با اعتقاد بر این که همه ی انسان ها ساخته ی خداوند ند این سوال مطرح است که آیا هدف از آفرینش همه یکسان است؟اگر این گونه است پس چرا همه می میرند ودرنهایت نسل به نسل موجودات دیگری جایگزین می شوند،چرا فلسفه ی خلقت از ابتدا این گونه تدبیر نیافته که گروهی با حیات جاویدان در صدد رسیدن به هدف خلقت برآیند.

پاسخ به این سوال از ذهن و عقل آدمی فراتر است  و ما قادر به تفکر و بررسی آن قسمت از موضوعاتی هستیم که توانایی درک و تفهیم آنرا داریم نه در بخش ماورایی ذهن.

با تکیه بردانسته های خود می یابیم اگر زمان مورد نیاز برای رسیدن به هدفی نامحدود باشد پس امکان وصول به هدف به حداقل خود می رسد.انسان اکنون در عمر کمتر از یک صده ی خود بارها اعمالی انجام می دهد که با آنچه دیروز می اندیشده نه تنها مرتبط نیست که گاه متناقض هم هست.

پس نمی شود عمری نامحدود داشت و تنها یک هدف را دنبال کرد. چرا که  انسان موجودی است تنوع طلب و با نیاز های بیشمار

آنچه امروز ارزش است چندی بعد توسط بشر له می شود و توهین و تحقیر آن آلت دست ارزش سازان جدید.

چه باعث می شود که چیزی ارزش تلقی شود؟چه کسی تعیین می کند از دو پدیده ی شبیه هم کدام بهتر است؟چه چیزی از ابتدای خلقت به مرد آموخت که برتر است؟آیا آنقدر قوی بوده که بعد از این همه جنبش های آزادی خواه و موج حمایت زنان از حقوق خود هنوز هم که هنوز است همچنان در اذهان ریشه افکنده وتفکر به مساوات این ارزش تنها از عهده ی روشن فکران بر می آید/

پاسخ به سوالات راز خلقت نه تنها از دست آدمی ساخته نیست که تفکر مداوم به آن وی را به جنون می کشاند .در پاسخ به این سوالم که آیا چون جواب دادن به پرسش های ذهنی ام از پسم برنمی آید ، باید آنها را رها کنم و دیگر بدان نیاندیشم؟

اگر می دانستم هدف  واقعی انسان از زندگی چیست می شد در باره ی راه های رسیدن به آن تلاش کرد و یا حدث هایی زد.بااین حال آنچه در طی این چند دهه عمر یافته ام این است که آدمی چون مومی در دست تغییر می کند و دم به دم و ثانیه به ثانیه هدف هایی جدید از زندگیش را رو می کند.روزی به عشق می اندیشد پس از مدتی یا خیانت می کند و یا می بیند، به عرفان رو می کند،خدا را تنها جزء انکار ناپذیر زندگی می یابد .اما فقط چند روز)به حال خود بر می گردد .دوباره همان می شود .دوباره کار می کند.غذامی خورد.می اندیشد دعوا می کند.و در این میان هرگاه با حادثه ای تلخ روبه رو می شود به یاد خدا به عرفان رو می کند.اگر بنابر نظر دینی بیاندیشیم هدف از خلق آدمی –نه هدف از زندگی انسان- رسیدن به جهان موعود و بهشت باشد .آنگاه  آدمی با این همه توانایی که دارد چرا تا به حال نیاندیشیده که بهشت را به این دنیا بیاورد؟مگر ویژگی های بهشت را نمی داند؟آنجا همه چیز آنگونه است که باید باشد.پس اگر بتوان شخصیت انسان را یافت .می توان پی برد که در چه شرایطی تصمیم می گیرد که چه کند.بی آنکه خود از آن مطلع باشد .آنوقت با توجیه انسان ها چه به صورت خواسته یا ناخواسته با قرار دادنشان  در موقعیت های اجباری می توان بهشت موعود را تبدیل به آرمان شهر معاصر کرد.

اگر آدمی بداند واقعا چه می خواهد می تواند با توجه به توانایی های نامحدودش بدان دست یابد.ولیکن براستی چه کسی واقعا به این می اندیشد که جامعه ای آرمانی در دایر گرداند.اگر می دانست،بدان فکر می کرد، برای دستیابی به آن گروه هایی تشکیل می داد،تلاش می کرد و با تمام راه های ممکن به سوی خود جذبش می کرد مسلما به آن می رسید.ولی آنچه از عقاید مخالفان امروزه که برای رسیدن به جامعه ی آرمانی شان تلاش می کردند این است که تنها دوست دارد مخالفت کنند آن هم نه از روی تفکر که از روی غریزه.

کمند تعداد کسانی که واقعا می دانند برای چه می جنگند.البته اگر می دانستند اتحادشان دیگر به این آسانی نبود!چرا که وقتی در بطن یک واقعیت قرار گیری بیشتر از مناسبت ها شباهت ها  تناقضات را می توان یافت.ولی از دور نه

دور از خورشید تنها گرمایش را داری نورش داری در حالی که حتی نمی توان به آن نزدیک شد چه برسد به آنکه درونش را کاوش کرد.

آنچه در نهایت می توان به آن اقرار کرد ناتوانی بشریت است؟

بپرس عشق چیست؟ هیچ جوابی نیست که قانعت کند.بپرس دوست داشتن چیست؟بپرس کدام بهتر است؟شاید بگویند عشق چون هدفش والا تر است.شاید بگویند دوست داشتن چون پایدارتر است.چون بی توقع است.می خواهی چه جوابی بدی ؟درست کدام است؟رقیب در کدام یک منفور است؟در عشق؟پس با سابقه ی دوستی که دل دارم واز رقیبم متنفرم چه کنم؟در دوستی منفور است؟پس چرا عشاق به کام نرسیده این گونه مجنون و دیوانه برمی آیند تا معشوقه شان بمیرد اما در کام دیگری نرود؟

همه درست و همه نادرست .همه خوب است و همه بد.همه واقعیت است و همه دروغ..چرا؟چون ادمیم چون انسانیم. چون آدمیزاد بخشی از وجود خداست و خدا قابل درک نیست که اگر قابل درک باشد دیگر خدانیست.اگر می شد با معادله ای رفتار آدمی را پیش بینی کرد آنوقت یعنی شک به خدا.شک به خلقت.اگر هم اصلا به خدایی معتقد نباشی به نیستی می رسی به هیچ به پوچ گرایی.

به بن بست رسیدن بهتر از در بیراه ماندن است.اعتقادم این است.

خوانند هی عزیز خواهش می کنم.نیاندیش به سوالاتی که جواب در حیطه ی آدمی نیست نیاندیش . چون اگر بدان فکر کنی جواب دلخواهت را بیابی به آن اعتماد کنی.این می شود نقطه ضعف تو.می شود راه نفوذ به وجود.اگر این سوالها را می شد پاسخی داد دیگر خدا به آفریده اش قسم نمی خورد.دیگر برای خلقتش به خویشتن آفرین نمی گفت.

بیاندیش به آنچه می شود نتیجه اش را دید.می توان لمسش کرد و پاسخش را درک کرد."

شبیه اعتراف بود یا بن بست نمی دانم.اما دکتر خودش هم برای رسیدن به آزادی می نوشت بدان می اندیشید و یعنی تناقض.یعنی خودش با خودش مخالف است؟مگر می شود هم برای چیزی جنگید هم اینکه کنارش زد؟

انگار پاسخ دادن به این سوال از عهده ی چشم های خسته ام بر نمی آمد .صبح زود بیدار شدم.

می خواستم به دیدن دکتر بروم ولی مدرسه سدراهم بود.چه می شد کرد باید می رفتم.انگار وقتی حواست پی چیزی است دیگر همه ی چیزهای کناری بی رنگ می شوند.زودتر از همیشه به مدرسه رفتم.

سر کلاس اول اصلا حواسم جمع نبود همه اش به دورو برم فکر می کردم به تناقض به ضدیت به این که می شود همچنان که خدارا حس می کنی درکش می کنی انکارش هم کنی؟!

اگرچه از دکتر خیلی خوشم آمده بود ولی اوهم از نظرم در خیلی موارد مثله مردم عادی بود.مگر می شود با این همه تناقض درونی عادی بود؟نمی فهمم

از هجوم افکار مختلف به فکرم احساس بلاتکلیفی عجیبی داشتم.سرم را روی کتاب گذاشتم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.اما بیشتر روی موضوع دقیق شدم.روی تناقض برای اولین بار احساس کردم من هم توانستم این تناقضی را که دکتر از آن حرف می زند را درک کنم.همزمان با اینکه به هیچی فکر نمی کردم،به همه چیز فکر می کردم.همزمان با اینکه به حرف های معلم گوش می دادم هیچی نمی شنیدم.امانه ،می شنیدم معنی شان را نمی فهمیدم.همان لغاتی را که همیشه می شنوم می فهم اکنون نمی فهمیدم.آیا این هم تناقض است؟شاید این سوال ها هم از آن دسته سوال هایی است که دکتر معتقد است نباید به آن اندیشید.

به زندگی ام فکر کردم.به معنای زندگی .زندگی حاصل گذشت زمان است،این تعریف من از زندگی بود.شاید هنوز هم باشد.زندگی حاصل زمان است یا زمان حاصل زندگی است؟ در این فکر ها بود که دستی روی شانه ام نشست سرم را بلند کردم معلمم بود.جا خوردم ،شوکه شدم اما طوری که معلم نفهمید در درونم جا خوردم.کسی ترسم را ندید برعکس همیشه که وقتی می ترسیدم عرق می کرد چشم هایم برق می زد.نفسم حبس میشد.همه ی این احساس ها را داشتم اما در کالبدی دیگر.خودمم می دانستم که جا خوردم ولی کسی این را نفهمید.معلم گفت:من معتقدم انسان ها فقط وقتی خودشان را نمی شناسند که در وضعیتی عادی نباشند.

به سختی لبخند زدم.ادامه داد:

مثلا وقتی کسی خیلی خوشحال است.صدایش کنی ،می شنود اما متوجه نیست که مورد خطاب اوست و اگر خیلی ناراحت باشد هم همین طور.

گفتم ناراحت نیستم استاد فقط زیادی توی فکرم

یکی از بچه شروع کرد ماجرای دیروز رابرای معلم تعریف کرد و من اگرچه اولش زیاد خوشم نیامد اما وقتی دیدم معلم دست از سرم برداشت . کمی راحت شدم.چند دقیقه ی باقی مانده تا زنگ را در این باره حرف زدند.حواسم نبود اما موضوع بحث را فهمیدم.

زنگ زد صدایبچه ها بالا رفت اما من متوجه نشدم. اصلا خود صدای زنگ را هم شنیدم؟

بقیه ی کلاس ها با وضعی مشابه سپری شد.بی صبرانه منتظر بودم تا به انتشاراتی بروم.گرسنه بودم اما پولی نداشتم . خدوم را دیدم که جلوی انتشاراتی ایستاده بودم . منتظر بودم.اما منتظر چه اش را نمی دانستم.

بالا رفتم از پله ها. به اتاق دکتر رسیدم .در زدم منتظر بودم در باز شود اما نشد. گویی منتظر همچین اتفاقی بودم !به سمت پائین پله ها حرکت کردم که از اتاق کناری کسی بیرون آمد.پسری بلند قد وچهارشانه.اگرچه حالم خیلی بد بود اما این چهره آشنا تر از آنی بود که بشود به یادش نیاورد.گفت : پدر اینجا نیست.می دانست می آیی به من گفت .......

حرفش را قطع کرد و فقط به من نگاه کرد .گویی متوجه رفتارم شده بود.ساکت بود.

گفتم:خب؟

-         معذرت می خواهم این اصلا عمدی نبود باور کنید من قصد بدی نداشتم وقتی فهمیدم کسی که پدر انتخابش کرده شمائید.....

-         انتخاب؟

-         بله . پدر برای آزادی می جنگد(بهم اشاره کرد بنشینم و من هم روی صندلی نشستم) پدر اعتقاداتش رو می پرسته.ولی همیشه می گفت که هیچ چیز ارزش جنگیدن رو نداره .درک این موضوع انقدر ساده است که همه از کنارش می گذرند.می گفت آدمش را می خواهد که بفهمد چه می گوید؟

انگار دوباره یاد آن روز افتاد:من واقعا معذرت می خوام که اینطوری شد قسم می خورم قصد زدنت را نداشتم.فقط فکر کردم که...

-         می دانم

این جمله را آنقدر صادقانه بیان کردم که خودش هم جا خورد.معلوم شد آدم زیاد پیچیده ای نیست.وگرنه نمی فهمیدم تعجب کرده.آنقدر با تعجب نگاهم کرد که مجبور شدم ادامه بدهم

-         اگر قصد زدنم را داشتید مطمئنا جمع کردن تکه های جنازه ام از کف خیابان تا الان طول می کشید.

انگار منتظر جوابی روشنفکرانه بود و وقتی این را شنید با صدای بلند خندید.

خندیدنش درست عین بچه ها بود.

صداهایی را که می شندیم حس می کردم اما درک نمی کردم. شاید آزادی خواهانی که دکتر می گفت نیاز به آزادی را حس می کردند ولی درکش نمی کنند.دولت ها هم همینطور اعتراض ها را می شنوند اما درکش نمی کنند.

به پیغام دکتر فکر کردم که گفته بود دوباره بخوانش.تصمیم گرفتم دوباره با دقت بخوانمش.

در خیابان که راه می رفتم تنها چیزی که از آن رنج می بردم گرسنگی بود.راستش الان منظور روززنامه فروش را بهتر درک می کنم با انقلاب و اعتراض می شود کنار آمد ولی با گرسنگی نه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 17:52  توسط سونیا  | 

داستان

روز سوم

 

مثل همه روزهای دیگر بهترین زمان برای فکر کردن راه بین مدرسه تا خانه بود.فکر کنم از تمام ساعاتی که در مدرسه هستیم مفیدتر است.چون می شود خیلی چیزها رادید و یادشان گرفت.راه مدرسه زیاد نزدیک نیست.به ایستگاه اتوبوس که رسیدم ایستادم.چند لحظه بعد اتوبوس که معمولا صبح ها زیاد شلوغ نیست ایستاد .بعداز اینکه سوار شدم سر جایم نشستم.دو ایستگاه دیگر اتوبوس خیلی شلوغ شده بود و به خاطر دانش آموزانی که به مدرسه می رفتند  گیر آوردن جا خیلی سخت بود.طبق عادت تقریبا همیشگی ام وقتی دیدم جا کم است و مسافر زیاد بلند شدم تا خانم بغل دستی ام بنشیند.البته چون حواسش نبود پیرزنی که پشت سرم ایستاده بود کلی تشکر کرد و نشست. بین دو ردیف صندلی اتوبوس ایستاده بودیم فاصله ی زیادی تا مدرسه نمانده بود با این حال اتوبوس در ایستگاه ها زیاد معطل می شد. زنی جلویم ایستاده بود با  زنبیلی در یک دست  و بچه ای که دست دیگرش را چسبیده بود.از منظره های تکراری بود که تقریبا هر روز یک جورش را می دیدی.بچه بهانه می گرفت و مادرش که انگار دیگر حوصله اش سر رفته بود به حرف هایش بی اعتنایی می کرد.از حرف های بچه معلوم بود که چیزی می خواد. و زن مدام تکرار می کرد که پول ندارد .یک دستم به میله ی بالای اتوبوس بود و دست دیگرم  در جیبم  بود که تصمیم گرفتم یک بار دیگر آزمایشی انجام دهم.البته این بار ریسکش خیلی بیشتر می شد.ولی مهم نیست فوقش بهم می گویند بی فرهنگ.مهم این است که ذات من بافرهنگ است و خودم این را می دانم.اتوبوس به ایستگاه جلوی مدرسه نزدیک شد.کم کم سرعتش کم می شد و همه داشتند پیاده می شدند.یک لحظه تصمیمم را گرفتم که چکار کنم. دستم را در جیب بزرگ مانتوی قهوه ایه رنگ و رو رفته ی جلویم بردم و کیف پول زن را که چند لحظه قبل موقع دادن بلیت دیده بودم در آوردم و از درون جیبم چند تا اسکناس درشت  که کل پول دو هفته ی باقی مانده تاآخر ماهم بود را  داخلش  گذاشتم آن وقت با یک حرکت عمدی کاری کردم که دو پسر جوانی که روبه رویم بودند کیف را ببینند.یکی شان چهارشانه و معلوم بود که ورزشکار است.دیگری هم یک لباس سفید آستین کوتا ه به تن داشت و به بیرون نگاه می کرد. بعد در یک لحظه به طرف در رفتم تا پیاده شوم و کیف را داخل زنبیل زن گذاشتم.

اولش عکسل العملی ندیدم اما همین که به در نزدیک شدم یکی نفر از پشت هولم داد و از اتوبوس افتادم پایین دراین لحظه بود که از کرده ام پشیمان شدم.با داد و بیداد مسافر ها اتوبوس دیگر حرکت نکرد.از کف خیابان بلند شدم. متاسفانه همانی بود که احتمال می دادم ورزشکار باشد. چنان زد توی صورتم که فکر نمیکنم تا آخر عمر یادم برود.سرم گیج رفت.آن لحظه احساس کردم که یک دزد واقعی هستم و واقعا دزدی کرده ام.برای چند لحظه حتی خودمم هم واقعیت را فراموش کردم.نفر بعدی که تند تند داشت ماجرا را برای زن تعریف می کرد.وقتی نگاه منرا با صورت خونی ام دید انگار دلش به حالم سوخت.چون دیدم که ساکت شد.زن با سروصدای بلند و فحش هایی که فکرش را هم نمی کردم به استقبالم آمد.هنوز گیج بودم.آخ که اگر می دانستم دست آن پسر این قدر سنگین است و یا این زن همچین فحش هایی بلد است،هیچ وقت همچین کاری نمی کردم.داد و بیداد بالا گرفت.زن جلو آمد و از بین فحش هایی که می داد توانستم بفهمم دارد می گوید که از من شکایت می کند.راستش بعد ها هرچقدر هم فکر می کردم یادم نمی آمد درون آن کیف پولی دیده باشم!نمی دانم آن زن چرا اینقدر عصبانی شد در حالی که خودش هم می دانست پولی ندارد که من بدزدم.به هرحال چند نفری دورم را گرفتند.هرچه زودتر می خواستم از این وضعیت خلاص شوم.زن به پلیس و دادگاه و این چیزها گیر داده بود تا اینکه یکی از پسر ها گفت:بگو کیف پول را کجا گذاشتی دیگر کاری باهات نداریم.زن خواست دوباره داد و بیداد کند که من به زنبیلش اشاره کردم همان پسر ی که لباس سفید تنش بود از داخل زنیبل کیف را درآورد و گفت:

خواهر چیزی اش کم نشده و کیف را جلوی زن گرفت

زن که نمی دانم چرا انگار از بابت اینکه یک نفر می خواسته کیفش را بزند کلی احساس غرور می کرد،وقتی با کیف پول مواجه شد گویی چشم هایش از حدقه بیرون زد طوری که حتی چند نفری هم که دورمان بودند این را فهمیدند.

پسر آرام پرسید:چی شد؟

زن با ناباوری گفت:این پولها رو از کی دزدیدی ؟ماله من نیست؟

پسری که لباسی آبی رنگ به تن داشت و من می دانستم اگر عصبانی شود قیافه اش چطوری می شود کیف را گرفت و داخلش رانگاه کرد.

من در تمام این مدت باقیافه ای مظلومانه به هرکسی که حرف می زد نگاه می کردم.اما دیگر کار از مظلوم نمایی گذشت اشکم جاری شد با صدایی گرفته گفتم:خودت به بچه ات گفتی پول نداری براش لباس بخری

این لباس چطوری به نظرم رسید نمی دانم.اما چند لحظه بعد بود که فهمیدم واقعا بچه اش لباس می خواسته و از این بابت خدارا شکر کردم.انگار در مواقع حساس حس ششم آدم خیلی بهتر کار می کند.اشکایم را با آستینم پاک کردم.پسری که مرا زده بود گفت نمی شد مثل بچه آدم بهش بدی؟

-         خب روم نشد .گفتم این طوری بهتر است.

زن فقط نگاهم کرد.  پسرصلح جو برای معذرت خواهی جلو آمد و دیگری همانطور نگاهم کرد گویی به حرفهایم باور نداشت و فکر کرده وبود این هم دروغی دیگر است.به هر حال هرچه بود تمام شد.

متاسفانه نزدیک مدرسه بودیم و من تازه متوجه شدم چند تااز بچه در جمع محاکمه ام حضور داشته اند.با اینکه متوجه نگاهشان شدم اما سرم را پایین انداختم و داخل مدرسه رفتم.اما جلوی در مانع ورودم شدند و گفتن که چون دیر رفته ام باید..........

نماندم تا ادامه ی حرف هایشان را بشنوم.وقتی به خودم آمدم در خیابان ها قدم می زدم.گرسنه بودم به اولین مغازه ای که رسیدم رفتم و یک ساندویچ سفارش دادم. صورتم را شستم ولی جای زخم خونی اش روی صورتم مانده بود.بدون آنکه بهش فکر کنم برگشتم پشت میز نشستم وقتی ساندویچ تمام شد جلو رفتم تا حسابش کنم.دو نفری جلوتر از من بودند.فروشنده که داشت برای یکی شان آب معدنی می آورد متوجه ام نبود.تازه آنوقت بود که یادم افتاد هرچی پول داشتم امروز صبح داده ام تا چند تا فحش بخرم!چقدر ازش بدم می آمد خدا می داند.البته اینکه عصبانی شود کاملا طبیعی بود نمی دانم چطور این همه فحش را یک جا حفظ کرده بود.دیگر جدی جدی داشت گریه ام می گرفت.پیرمردی که برای خریدن آب معدنی آمده بود به نظرم آشنا می رسید.ولی وضعیت بدتراز آنی بود که بهش فکر کنم.برگشت ووقتی من را دید گفت:حواسش نیست برو!

آن لحظه حالم بدتر از آنی بود که متوجه شوم لحنش جدی نبوده.مثله کسانی بودم که وقتی اتفاقی می افتاد فکر می کنند تنها آنها متوجه شده اند اما بعدش می فهمند که تنها کسی که از اصل موضوع بی خبر بوده خودش است.مانده بودم چه کنم.جلو برم و بگویم من از یک خانواده محترم هستم و به شرافت انسانی ام قسم بخورم که پول را برایش می برم.یا اینکه بگویم حاظرم تا ظهر هر کاری بگوئید انجام دهم تا بدهی ام را صاف کنم.در یک آن احساس جالبی داشتم.به هزار راه متفاوت فکر می کردم در عین حال عملا هیچ راهی به ذهنم نمی رسید.انگار خشک شده بودم.فقط ایستاده بودم و به فروشنده نگاه می کردم.البته مطمئن نیستم که می دیدمش .تجربه ی جالبی بود ولی امیدوارم هیچ وقت برای هیچ کسی تکرار نشود.پیر مرد ی جلویم بود را کم کم شناختم.همانی بود که در موزه لیوان منرا برداشته بود.حالا هم داشت پولم ساندویچم را حساب می کرد.یک جوری نگاهم کرد که ناخودآگاه دنبالش راه افتادم.از در مغازه که بیرون رفتیم گفتم:من خیلی دردسر سازم نه؟

-         نمی دانم .چرا درنرفتی؟

-         چرا در بروم؟چون پول نداشتم؟

جوابم را نداد

ادامه دادم:اگر قرار است هرکی پول ندارد در برود؟آنوقت این همه آدم را کجا می شود جا کرد؟

-         این سوال است یا جواب؟

-         نمی دانم.هیچ کدام.من باید چکار کنم؟الان برویم خانه ما من پولتان را پس بدهم؟

-         وقتی شکمت سیر است،همه ی پول هایت را نبخش چون  اینطوری زودتر از همیشه گرسنه می شوی

-         شما چند روز پیش موزه نبودید؟

انگار سوالم را نشنیده بود

-         من دارم به انتشاراتی می روم اگر بیکار هستی با من بیا.مدرسه نداری؟

-         چرا ولی نرفتم

به سمت انتشاراتی که می گفت به راه افتادیم دکتر  که رشته اش روانشناسی بود،گاه گاهی دست به قلم می برد و صاحب یک دفتر انتشاراتی بود.اینها اطلاعاتی بود که تا رسیدن به دفترش از او می دانستم.همه احترام خاصی برایش قائل بودند البته تعجبی نداشت چون اکثرا ثروتمندان اینگونه هستند.ازش پرسیدم:شما خیلی ثروتمندید نه؟

خندید وگفت که عاشق کار کردن است.حداقل در این مورد خیلی شبیه او بودم.چون من هم از آدمهایی که کارهای زیادی انجام می دهند خیلی خوشم می آید.اینکه رشته ی دانشگاهی ات چیزی باشد.اما درباره ی چیز دیگری کتاب بنویسی اینکه شغلت چیزی باشد اما به کار دیگری مشغول باشی.

گفتم شما از راه روانشناسی ثروتمند شدید یا از راه نوشتن.گفت که به جز چند مورد به هیچ کدام از کتابهایش اجازه چاپ نداده اند.

گفتم مگر شما هم نقد نوشتید؟و برایش توضیح دادم که دبیر تاریخمان چه ها گفته.

راستش را بخواهید وقتی درباره ی کتابهایی که بهش مجوز نداده اند حرف می زد احساس کردم آنقدر خوشحال است که اگر مجوزش را می گرفت بازاینقدر خوشحال نمی شد!

وقتی این فکرم را برایش گفتم.خیلی خوشش آمد و بعد گفت که شاید حدثم درست بوده باشد

گفت که اگر چاپ می شدند اوبه عنوان یک نویسنده انقدر طرفدار نداشت که الان دارد.می گفت خیلی ها هستند که این جا برایش سمینار می گذارند تا از عقاید منتشر نشده اش دفاع کنند.که بگویند او آزادی بیان می خواهد در حالی که حتی آنها هم درست نمی دانند من آزادی می خواهم که چه بگویم؟

پرسیدم شما فقط آزادی می خواهی؟خب بعداز اینکه بدستش آوردید چه می خواهید؟

گفت آزادی می خواهیم که هر حرفی خواستیم بزنیم.که از همه دفاع کنیم که بد را محکوم کنیم. ومن پرسیدم می شود بدها را محکوم کرد بدون اینکه آزاد بود؟و دفاع کرد بدون اینکه آزادی بیان داشت

گفت :مشکل اینجاست که آزادی خواهان خودشان هم دقیق نمی دانند چه می خواهند.چون به قول تو اگر چیزی را در خفقان محکوم کنند بسیار ارزشمندتر از آن است که آن را در آزادی مطلق محکوم کنند.

گفتم :شما دوست دارید آزاد باشید؟

گفت که آرزویش این است

گفتم  بعضی چیزها از دور قشنگند امیدوارم آزادی این طور نباشد.چون بعضی آرزو ها براورده شدنشان دردسری بزرگتر از آن است که منتظر براورده شدنش باشی.اصلا شاید برای همین خدا بهشت را گذاشته آن دنیا نه؟

نگاهم می کرد و می خندید.اگر طرز فکرمان خیلی متفاوت بود در این صورت من هم باید در دلم به حرفهایش می خندیدم.ولی خنده ام نمی آمد.

گفت که سوال های من از سوال هایی است که هیچ کس جوابش را نمی داند.چون اصلا جوابی ندارد.

چند برگ کاغذ به دستم داد و گفت که حاصل کل تجربه های زندگی اش است.

پرسیدم :چرا به من می دهدش؟

خندید!ساعت ها به سرعت سپری شدند و من از این بابت خوشحال بودم.به خانه آمدم اما  برعکس همیشه در راه به هیچ چیزی فکر نکردم چون امروز به اندازه ی کافی فکر کرده بودم.وقتی به خانه رسیدم ازم پرسیدند چرا صورتت زخمی شده تازه آنوقت یاد اتفاق اصلی صبح افتادم.تا چند روز بعد از آن هم هرکس می پرسید چرا زخمی شدی انگار عملا بهم می گفت دزد هستی،برای همین خیلی عصبانی می شدم.گویا آشنایی با دکتر فقط برای خودم هیجان انگیز بود چون وقتی ماجرا را برای پدرم تعریف کردم.ازاین که خواسته ام کارخیری انجام دهم خوشحال شد- البته من نگفتم نیتم خیر نبوده و خواسته ام ازمایشش کنم- برای مادرم تعریف کردم از مدرسه نرفتم خیلی عصبانی شد.آنرا برای خواهر هفت هشت ساله ام تعریف کردم،گفت که ساندویچش چی بود؟آنوقت یادم افتاد بابت حساب کردن پول ساندویچ حتی  تشکر هم نکرده بودم . برای برادربزرگم هم که گفتم از کتک خوردم خیلی خوشش آمد و وقتی گفتم احتمالا ورزشکار بوده خیلی بیشتر ذوق کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 17:50  توسط سونیا  | 

داستان

روز دوم

 

دقیقا نمی دانم ساعت چند بود اما می شد حدث زد که هنوز 7نشده چون کسی برای بیدار کردنم -  رفتن به مدرسه - داوطب نشده بود.

هنوز کامل بیدار نشده بودم اما وجود چیزی آزار دهنده را حس می کردم.کمی صبر کردم اما هیچ اتفاقی نیافتاد.راستی چرا آدم ها همچین فکری می کنند؟چرا گاهی فکر می کنند اگر بی حرکت بایستند و هیچ کاری نکنند مشکل حل می شود.اصلا مشکل در آن لحظه می داند که ما بی هیچ اقدامی در مقابلش تسلیم شده ایم که او حل شود؟

 به هر حال گویا این مشکل از آنهایی نبود که خود به خود حل شود.چون تنها مشکل آزاردهنده ام در این دقایق لکه ی گرمی از نور خورشید بود که از لای پنجره سر خورده بود و روی صورتم جایی برای استراحت یافته بود و آنقدر گرم بود که بیدارم کرد.وقتی بیدار شدم اصلا خوشحال نبودم و خیلی بی تفاوت به طبقه ی پایین رفتم.زیاد عصبانی نبودم شاید چون دستم به آن نمی رسید.شایدم به خاطر این بود که اگرچه از همچین اتفاقی زیاد خوشحال نشدم با این حال حداقل نتیجه ای که داشت این بود که زود تر از همیشه بیدار شدم.

راستی همیشه این طوری است؟اگر دستمان به چیزی نرسد از فکر کردن به آن پشیمان می شویم و به حال خودش می گذاریمش؟

 

بعد از خوردن صبحانه ی تنهایی به اتاق برگشتم .غرق در افکارم بودم که در اتاق باز شد مادرم گفت چه عجب زود بیدار شدی و من نگفتم که بیدار نشدم یک بی فرهنگ بیدارم کرد.شاید چون خورسید نمی تواند بی فرهنگ باشد.راستی من شنیده ام هرکسی کار بدی کند خدا مجازاتش می کند.ممکن است خورشید را هم مجازات کند؟البته احتمالا اگرهم مجازاتش کند فرقی نمی کند چون او که نمی فهمد دارد مجازات می شود.در این فکر ها بودم که متوجه شدم مادرم دیگر رفته.برای رفتن به مدرسه آماده شدم.در راه روزنامه های جدیدی که تازه منتشر شده بود خبر از انتقلابی جدید در یکی از کشورهای غربی می داد.اولین کلاسمان با تاریخ شروع شد.نمی دانم دقیقا بحث از کجا شروع شد با این حال لحظه ای که حواسم را جمع کردم دیدم در مورد همان انقلاب اخیر حرف می زنند.از معلم پرسیدم چرا مردم انقلاب می کنند.گفت:چون دلشان آزادی می خواهد.پرسیدم:پس آنهایی که انقلاب نمی کنند آزادی نمی خواهند؟جواب داد :چرا همه آزادی را می خواهند.ولی شاید موقعیت اعتراض را ندارند

گفتم:یعنی دستشان بهشان نمی رسد؟

 

-         آخر دولت که دست رسیدنی یا نرسیدنی نیست.به هر حال برای انقلاب باید خیلی ها متحد باشند تا بتواننداعتراض کنند.

-          الان هم خیلی ها خیلی جاها متحدن چرا اعتراض نمی کنند؟

-         فرق می کند مثلا بعضی جاها فضابرای اعتراض نیست حکومت های دیکتاتوری اعتراض ها را به شدت سرکوب می کنند.

-         اینجا هم دیکتاتوری است؟

-         نه جانم اینجا ما نسبتا آزادیم

-         پس چرا اعتراض نمی کنیم؟

-         خب .......خب چرا باید اعتراض کنیم

-         چون شرایط آنی نیست که مردم می خواهند

-         خب هیچ چیز مطلق نیست با اعتراض شرایط بدتر میشه

-         پس باید چیکار کرد؟

چند لحظه ساکت شد .گویی چیزی به ذهنش رسید.درحالی که سعی کرد خونسرد باشد.پاسخ داد

- انتقاد جانم

- چه فرقی دارد؟

- اعتراض مخربه اما انتقاد سازنده است.

- بعدا از انتقاد چی میشه؟

- کسایی که نقد شدن از خودشون دفاع می کنن و اونوقت اگه دلیل منطقی داشتن مردم رو توجیه می کنن

- اگه نداشتن چی؟

- سعی می کنن اون مشکل رو رفع کنن

- خب این که خیلی خوبه

از روی رضایت نفسی کشید ولی انگار ذهن خودش درگیر تر از من بود.

پرسیدم:چه جوری باید نقد کرد؟

-         خب اول مشکل رو پیدا می کنی،بعد از یه تحقیق گسترده و پرس و جو راجع به نظر مردم و کارشناس ها چند نفر آدم خبره میان مشکلات رو واضح تر بیان می کنن و در نهایت راه کارهایی رو برای رفعش پیشنهاد می دن

-         اگه کسی کارشناس باشه بخواد اعتراض کنه نقد می کنه؟

-         تقریبا

-         ولی این کارایی که گفتید رو فقط کارشناس ها می کنن .اگه ما بخوایم اعتراض کنیم چطوری نقد کنیم؟

-         این کار هرکسی نیست.راه و روش داره

-         پس ما اینجا کارشناس نداریم؟

-         چرا داریم

-         پس چرا انتقاد نمی کنن

-         می کنن

-         پس کو؟

(در حالی که انگار از جواب دادن به سوالام خسته شده بود البته شایدم عصبانی) گفت:

-         نمی ذارن منتشر بشه

این را گفت کیفش را  برداشت و کتاب هاش را که جمع و جور کرد زنگ کلاس زده شد.سرو صدا ی دانش آموزها از همه جا شنیده می شد.کتاب هایم را کمی جمع کردم وبه طرف حیاط رفتم اما تا به آنجا رسیدم صدای ناظم بلند شد که بچه برو کلاست!دوباره برگشتم طرف کلاس.سالن تقریبا خلوت بود دبیر تاریخ را دیدم که به طرف یکی از کلاس ها می رفت صدایم زد و گفت خوبه که زیاد سوال می پرسم اما بهتره سوالهام به درس مربوط باشند

اولش قبول کردم.اما گویا این حرف دلش نبود.گفت که چرا همچین سوال پرسیده ام. من هم چون هنوز جواب سوالم را نگرفته بودم گفتم:

آخر وقتی نقد اینقدر خوب است چرا چاپش  نمی کنند

-         اغلب زبان نقد تند است

-         از کجا می دانن وقتی هنوز نخواندنش؟

-         نقد یه اصولی داره دیگه .باید رعایت بشه .

-         نقد تند بده؟

-         آره چون آدمه عصبانی خیلی چیز ها رو نادیده میگیره.یه نقد تند غیر اصولی ممکنه به جای سازنده مخرب باشه

-         اعتراض مخرب تره یا نقد تند نا اصولی؟

-         ممکنه نقد تند.بزرگی میگه اگه می خوای چیزی رو از بین ببری باهاش مبارزه نکن بد ازش دفاع کن.نقد به معنی مخالفت نیست.اما وقتی درست نباشه عملا منظور دیگه ای رو می رسونه .مثلا تو کسی رو بد نقد کنی اون برادشت دیگه ای از کارت داره و فکر می کنه که می خواستی تحقیرش کنی.در حالی که نقد اینو نمی خواد.هر کاری یه راه و روشی دارد.بعدش هم اینجا زمین است  و ما آدم هستیم.جایی که قرار است همه چیز خوب باشد بهشت است دیگر.

-         ولی ما توی بهشت هم آدمیم .پس ممکنه اونجا رو هم خراب کنیم

-         نه چون خاصیت اونجا اینه.خدا اینطور درستش کرده.ولی اینجا طور دیگری است

-         پس وقتی خاصیت اینجا اینه که بهشت نباشه چرا مردم نقد می کنند؟

-         آنها تلاششان را می کنند.هرچه خدا بخواهد همان می شود

-         خدا که خیلی مهربان است.پس چرا نمی خواهد اینجاهم بهشت شود

-         آدمها نمی خواهند.

-         اگر خدا بخواهد که آدمها بخواهند چه می شود؟

-         از معلم الهیات بپرس

نمی خواست بخنند ولی لبخند زد.گفت که کلاس دارد و از من هم خواست به کلاس بروم.

آن روز الهیات داشتیم.ولی گفتند که چون مریض  بوده نیامده.ومن تاره فهمیدم که احتمالا خدا دوستش داشته که نگذاشته من این جور سوالها را بپرسم چون از  سوالهایم زیاد خوشش نمی آمد.

می گفت من جواب هایش را درک نمی کنم.ولی من بیشتر فکر می کنم او سوال هایم را درک نمی کند. ما دو ساعت زودتر به خانه رفتیم.هوا نسبتا خنک بود.و خیلی ها برای پیاده روی بیرون آمده بودند .در راه به روزنامه هایی که خبر انقلاب مردم  واعتراضات  کشورهای دیگر را بیان میکردند نگاهی انداختم.معلم حق داشت.طوری مطلب ها را نوشته بودند که تحقیرشان می کردند.بیچاره ها نمی گذارند در داخل کشور خودشان نقدشان کنند.آنوقت خبر ندارند این سر دنیا چطور تحقیرشان می کنند.

مردی که در دکه ی روزنامه فروشی نشسته بود طوری که انگار دوست داشت بحث را باز کند گفت:

این روزها حتی خبر اعتراضات مردمی هم آمار فروش روزنامه ها را به سختی جابجا می کند.

-         خب چون اعتراض عادی شده است

-         عادی شده؟اعتراض مردمی در همه جا هست ولی وقتی اینطوری همه دست به یکی می کنند معلوم است اوضاع خیلی ناجور است.که روزنامه هانوشته اند

-         روزنامه های اینجا نوشته اند.ماله خودشان که ننوشته اند

-         چطور ننوشته اند.وقتی این همه اعتراض می کنند.مردم هم می بینند روزنامه ها مجبورند درباره اش بنویسند

-         نمی دانم.شاید نمی نویسند که چرا اعتراض می کنند.می نویسند که فقط اعتراض می کنند

-         خب معلوم است دیگر همه ی مردم برای یک چیز اعتراض می کنند.می خواهند اوضاع درست شود.همه چیز خوب بشود راحت زندگی شان را بکنند.ازدواج کنند.کار کنند.بچه دار شوند.مسافرت بروند.

-         یعنی بهشت می خواهند؟

-         اونم میشه گفت.ولی همان بهتر که براورده نشود.

-         چرا؟

-         (باخنده)دیگر بهشت بهمان مزه نمی دهد

-         پس کلا نباید اعتراض کنند؟

انگار سوالم را نشنیده بود.از دکه بیرون آمد و کنار تخته ی روزنامه ها دوتا صندلی را جابجا کرد.با لبخندی پدرانه ازمن خواست که بنشیم تا به بحث ادامه بدهیم .همینطور که روی صندلی می نشستم گفتم:

-         بهشت چطور جایی ست؟

-         شنیدی می گویند همه جا خوب و بد دارد؟

-         بله

-         خب اگر خوب ها را در یک جا جمع کنی و همه ی بدهارا به جای دیگری بفرستی جای خوبها می شود بهشت جای بدها جهنم

از لحن حرف زدنش احساس کردم که دارد برای یک بچه در مورد آن دنیا خاطره تعریف می کند.همان چیزهایی را تحویلم می داد که گویی در بچگی به خودش می گفته اند.ازش پرسیدم بچه دارد؟گفت یک پسر داشته اما در انقلاب شهید شده گفت همسرش را دوست داشته ولی  تنهایش گذاشته و اوهم دیگر ازدواج نکرده و بچه ی دیگری ندارد.گفتم فقط چون دوستش داشتی ازدواج نکردی گفت که دلش نمی آمده زن بگیرد چون زن اولش خیلی خوب بوده.پرسیدم

-         می شود یک آدم خوب مثله زن شما یکهوبد شود؟

-         همه چیز روزی ممکن می شود

-         پس می شود آنهایی هم که به بهشت رفتند یکهو بدشوند و کارهایی بدی انجام دهند؟

-         نه دیگر آنجا خدا خودش هست.نمی گذارد کسی کار بد کند.

-         چرا؟اگر خدا این دنیاهم بود نمی گذاشت کسی کار بد کند.؟

-         خدا همه جا هست.اما این دنیا را داده دسته آدم ها ببیند چکار می کنند

(این ها سوالاتی بودند که وقتی از کسانی که کتاب زیاد می خوانند و اطلاعاتی در این جور موارددارند می پرسیدم جوابم را نمی دهند.ولی وقتی از کسی مثله این مرد می پرسیدم جوابم را می داد.نمی دانم جواب واقعی این سوال ها چیست آخر آنهایی که می دانند جواب نمی دهند.ویا به جای اینکه بگویند جوابش بد است می گویند سوالت بی ربط است.اما خب همین که یک جوابی بهت بدهند خودش خوب است.پرسیدم:

-         آدمهای بهشت همین هایی هستند که الان اینجاهستند مگه نه؟

-         آره فکر کنم

-         پس این که اینجا بهشت باشه یا نه ربطی به آدم نداره چون همونه.

-         آره فکر کنم

-         یعنی به خدا ربط داره؟

-         نه خدا هم همون خداست

-         پس به چی ربط داره؟

-         خب اونجارو خدا خودش اداره میکنه.اما اینجا دسته آدم هاست.خدا خیلی خوب و مهربانه

-         یعنی اگه کل دنیا رو بدن دست کسی که خیلی خوب و مهربانه می شه شبیه بهشتش کرد

-         خب آره.ولی به حال ما که فرقی نمی کنه.به هرحال هر کی باشه من زندگی خودم را دارم و راحتی این دنیایم همه  بستگی به روزنامه هایی دارد که می فروشم نه اینکه اینجا بهشت است یانه

-         پس شما راضی هستی؟از این وضعیت

-         خدارو شکر .انقلاب و اعتراض تاوان سختی دارند.مثلا بچه ام که شهید شد کمترینش بود.ما راضی ایم به رضای خدا

-         رضای خدا الان درچیه؟

-         دقیق نمی دانم.ولی مطمئنم که خوبه.خدابد بنده هاشو نمی خواد

این بار هم فهمیدم چون روزنامه فروش پسرش شهید انقلاب است زیادباهاش موافق نیست و برخوردش با آن چیزی که فکر می کردم فرق داشت.

کم کم داشت دیر می شد و من در راه برگشت به خانه به حرف های دبیر تاریخمان و مرد روزنامه فروش فکر می کردم.وقتی رفتم توی اتاقم و چشمم به پنجره ی باز اتاق افتاد تازه فهمیدم که چرا اعتراض نمی کنند.چون از نتیجه ی کار راضی هستند.من پنجره رو نمی بندم نه به این دلیل که نور خورشید صبح اذیتم نمی کند به این خاطر که زود بیدار شدن را دوست دارم.اگه کسی هم اعتراضی نمی کنه به این معنی نیست که از همه چیز راضیه شاید به این خاطره که چه آزادی بیان باشه یا نه چه  هر گوشه ای از دنیا انتقلاب بشه یانه به هر حال سر ماه حقوق دبیر تاریخمان کم یا زیاد به حسابش واریز می شود و روزنامه فروش دم مدرسه هم براش فرقی نمی کند که اینجا انقلاب شود یا آن سر دنیا.چون پسرش زنده نمی شود که .اصلا انقلاب شود یا اعتراض یا انتقاد مهم این است  چیزی شود  که آمار فروش روزنامه ها ش بالا برود.

اصلا مردمی که انقلاب کرده اند خودشان  راضی هستند،آن حکومتی که باید برود راضی است چون اگر نبود قبل از اینکه مردمش اعتراض کنن می گذاشت انتقاد کنند دیگر،آنهایی هم که قرار است بیایند حکومت جدید راه بیاندازند راضی  هستند ،خدا هم لابد راضی است اگر نبود که انقلابشان موفق نمی شد.خلاصه همه راضی آنوقت من و دبیر تاریخمان با روزنامه فروش دم مدرسه که هستیم که راضی نباشیم؟/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 17:48  توسط سونیا  | 

داستان

هفت روز هفت سوال

 

روز اول

 

آخرین کتاب قرض گرفته از کتابخانه را به آنجا پس دادم. که گفته هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد؟! این جمله ی به ظاهر روشن فکرانه زندگی چند نفر را تا به حال از راه به در کرده است؟ زیاد است تعداد کسانی که حاظرند بخشی از عمرشان را بدهند تا باری دیگر به دنیا بیایند و این بار نه بعضی کتاب ها که دیگر هیچ کتابی نخوانند؟!

 بعد از کتابخانه به موزه ی مرکزی شهر جایی که نه وسایل کهنه و رنگ و رورفته ی داخل جعبه های شیشه ایش که تنها سکوت حاکم در آن مرا به یاد گذشته می برد.گذشته ساکت تر از حال بود؟!چرا به این فکر افتادم؟پس چرا شلوغی مرا به آینده نمی برد؟شاید این از آن دسته افکاری است که در مغزم چون حقیقتی ثبت شده و تا به حال از هیچ کسی نپرسیده ام که آیا این موضوعات در ذهن او هم هست یا نه؟!

در سالن ها ی ساکت اما نه ساکت نبود مرده بود،در سالن های مرده که راه می رفتم اغلب کسانی را می دیدم که چند نفری برای بازدید از سکوت مرده ی موزه آمده بودند.یواشکی می خندیدند.برخی با کیف بزرگ دانشجویی در یک دست و دفترچه ی نسبتا بزرگی در دست دیگر که هر ازچندگاهی چیز هایی را یاداشت می کردند یابه آن  وانمود می کردند- چون در همچین فضای مرده ای و ازپشت  جعبه ای شیشه ای پیدا کردن چیزی جدید از آن اشیاء قدیمی  زیاد واقعی به نظر نمی رسید.- تک و توک هم بودند آدم هایی که مثله من تنها به موزه  آمده بودند .نمی دانم چرا احساسم می گفت :اینها سوژه هایی بهتر برای آزمایش هستند. در  ورودی موزه یک لیوان شیر کاکائوی سرد خریدم و بدون آنکه بر سر قیمت بالایش چانه بزنم پول را به فروشنده ی جوان دادم.گویی خودش هم از این بابت تعجب کرد یااینکه می دانست ارزش این لیوان شیر کاکائو برایم بیشتر از اینها ست.این را از کجا می دانست؟دوباره به سالن اصلی برگشتم.گروهی جدید از  دانشجویان برای بازدید از موزه آن هم از شهری دیگر آمده بودند.

 کدام آزمایش بود که  می توانست من را  به جواب این سوالم- که تاثیر کتاب خواندن روی آدم هاچطور است- نزدیک کند.مطمئنا نمی خواستم با دفترچه ای به دست جلو برم و خود را دانشجوی ترم اول رشته ی جامعه شناسی معرفی کنم.چون آنهاهم درست مثله من درجوابم  صادقانه دروغ می گفتند.آنچه را ازفلاطون ،هگل و روسو  در باره ی طبیعت  و تاریخ و زیبایی و امثال آن شنیده بودند تحولیم می دادند و با جدیت از آن سخن می گفتن - چه بسا اگر این سوال ها را از خود گویندگانش می پرسیدم تا این حد در باره ی جمله هایشان پافشاری نمی کردند! در میان جمعیت راه رفتم و به مردمی که آنجا بودند نگاه می کردم.در این که بعضی هاشان از وسائل موزه هم عتیقه تر بودند،شکی نداشتم.

گشتم اما فکرم به جایی نرسید.بیشتر گشتم. شیر کاکائوی سردم داشت تمام  می شد.اماآزمایشم را هنوز شروع نکرده بودم.جرقه ی ذهنم زده شد با پوستر قاب گرفته ی دیوار که درباره ی فرهنگ شهرنشینی،شهروند برتر و در نهایت فرهنگ انسانیت سخن گفته بود .آن هم درون آن دنیای منجمد. تابلونوشته" آنچه آرامش دیگری را برهم زند و موجب رنجشش شود دور از فرهنگ انسانیت است".پس کجا بود  بی فرهنگی  که این کتیبه ی روشن فکرانه را که مایه ی آزار من است اینجا نسب کرده است؟

تازه روی بروشور هایی که در ورودی موزه گذاشته اند برای اطلاعات بازدید کننده ها نوشته اند" چنان در موزه راه برو گویی نیاکانت در کنارت آرمیده اند که نه خودشان بلکه از آن مهمتر تاریخ و فرهنگ و هویت همه مان را به یادگار گذاشته اند"پس این تابلوی خارجی وسط این تمدن بزرگ چه می کند؟خودشان هم می دانستند که کسی برای دیدن تمدین نیاکانش به اینجا نمی آید.اگر هم همچو کسی بیاید لابد برداشتش از این تابلو آن است که:این هم یادگار مابرای نسل بعدمان!یک مشت جمله ی روشن فکرانه که خودش - قبل از آنکه فرصت کنم با آن بیاندیشم- حتی با خودش هم متناقض است.البته  یک جوری در این باره به آن بدهکاریم چون هر چه باشد  زحمت ما را کمتر می کند.

در خلال این فکر ها ایده ام نه نه اسمش را گذاشتم جرقه، .جرقه ام کم کم نورانی تر شد.از تابلو دور شدم به دانشجوهای مسافر نزدیک تر شدم به شوفاژ کنار دیوار تکیه دادم.به یکی از آن دانشجوهایی که -همزمان با قدم زدن کنار فرهنگ نیاکانش – به من هم خیره شده بود لبخند زدم و در آن لحظه که اتفاقا بخت هم با من یار بود چون بخشی از جمعیت به من نگاهی گذرا انداختند.لیوان پلاستیکی را با صدای نسبتا بلندی در دستم مچاله کردم . همچنان لبخند به لب آن را روی زمین انداختم و به سمت دیگر موزه آرام حرکت کردم چند بار لگد زدن به لیوان تاثیر آزمایشم را بیشتر کرداین را زمانی فهمیدم که گروهی از دانشجوها و انسان های  متشخصی که از بازدید کننده ها ی موزه بودند به شدت توجه شان به من جلب شد-وبا نگاه شان دنبالم کردند.دختر جوانی که با دوست هایش از کنارم رد شد با صدای بلند در باره ی" شهر ما خانه ی ماست" حرف زد.نمی دانم متوجه شد که این گفته بیشتر از آنکه باعث شود احساس خجالت کنم به خنده ام واداشت یانه؟آخر ناخود آگاه فکر کردم که اطلاعاتش در باره ی شهرکلا درهمین حد است.فکر کردم حتما مادر  خوبی می شود!یکی از مردهایی که مرادیده بود و طوری ابرو هایش را جمع کرده بود گویی اولین باری است همچین چیزی می بیند با نگاهش من را متوجه تابلوکرد. همان تابلویی کرد که از نظر او فرهنگی و از نظر من محرک این فتنه بود.آن  وقت بود که متوجه شدم همچو تابلو هایی را برای که می زنند؟ وقتی من هم سرم را برگرداندم تا به تابلو نگاه کنم لبخند نزد ولی اخم هایش به نشانه ی غرور باز شد .طوری که شاید با خود فکر کرده بود این حرکت در من تاثیری ژرف داشته و من دیگر هرگز جرات نمی کنم چنین کاری را تکرار کنم.شرط می بندم خودش از ان دسته آدم هایی بود که اگر از این قانون نانوشته پیروی نکرده بود و کسی به او تذکر میداد دیگر  یا ازخانه بیرون نمی آمد یا مثل رفتگرها تمام عمرش ،حتی وقتی برای تفریح و قدم زنی با خانواده اش بیرون می رفته هر آشغالی می دیده برمیداشته تا آن دین را از گردنش باز کند.بااین فکر ها می خندیدم اوهم لابد به من می خندید.مسلما از آن دسته آدم هایی بود که از همه ی کتابهایی که  خوانده خوشحال است.

چند متری از لیوان مچاله ام دور تر بودم وچند متر به نگاه های سرزنش کننده ام نزدیک تر. که نزدیک بود با پیرمردی  برخورد کنم. فورا عذر خواهی کردم.اوهم من را دیده بود ولی نه سرزنشم کرد نه تحسینم.فقط نگاهم کرد. مطمئن نیستم این پیرمرد تا حالا هیچ کتابی خوانده باشد ولی اگر هم خوانده حتما کتابش زیاد خوب نبوده که  الان نسبت به فرهنگ بی تفاوت است!

دیگر نگاه ها متوجه ام نبودند اما من همچنان در فکر بودم که مرد مسن دیگری از آنهایی که قیافه شان به همه چیز می خورد توجه ام راجلب کرد.از آنها که  اگر بهت بگویند مهندس است می گویی بهش می خورد و اگر بگویند پزشک است یا معمار یا حتی کتابدار و حسابدار هیچ جور تناقضی با قیافه اش  جور درنمی آید- قد بلند بود.لاغر نبود صورتش گرد بود.عینکی .موسفید.کت وشلواری بود.با یک کیف در دستش.خم شد و لیوان را درون سطل آشغال بزرگ کنار شوفاژگذاشت.

تازه آن وقت بود که آن سطل زباله را دیدم و فهمیدم چرا برخوردشان از آنچه انتظار داشتم تند تر بود.اگر می خواستم از روی قیافه  بگویم می شد حدث زد  آنقدر کتاب خوانده که فکر می کند اگر به من بگوید بی فرهنگ این از کار من هم بی فرهنگانه تر است!به هر حال  نظرخود مرد نمی دانم ولی من مطمئنم که کتاب های خوبی خوانده و خوشحالم که آنها را خوانده .

اما جالب ترین چیزش این جاست که اگر از روی اعمال آدم هابخواهی بفهمی چندتا کتاب خوانده اند.می شود به طور خلاصه گفت: تنها آن هایی واکنش های تندی می دهند که اهل کتاب خواندن هستند اما نه خیلی زیاد :شاید چون فکر کرده اند دیگر به اندازه ی کافی همه چیز را می دانند.

بقیه  هم که زیاد واکنش های تندی ندارند و رفتاری عادی دارند احتمالا دودسته اند.یکی آنهایی که اصلا کتاب نخوانده اند و نمی دانند که این جور کارها اصلا چرا بد است .مثلا وقتی بچه ای از فضای سبز یک خیابان گلی را می کند و کسی از او عصبانی می شود.نمی داند که این عصبانیت بدلیل عمل بی فرهنگانه اش بوده و مثلا پیش خودش فکر می کند لابد آن مرد باغبان بوده!

گروه دوم هم آدمهایی هستند که وقتی خیلی کتاب خوانده اند و احساس کرده اند همه چیز را می دانند.چند تا کتاب دیگر هم خوانده اند و تازه فهمیده اند که هیچ چی نمی دانند.برای همین هم وقتی اتفاقی می افتد ترجیح می دهند سکوت دهند تا این که ایراد بگیرند .

در راه بازگشت به خانه همه اش به این فکر می کردم که چرا واقعا هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد.درنهایت  به این نتیجه رسیدم احتمالا هیچ کسی به این موضوع فکر نمی کند اگر بار دیگر به دنیا بیاید کدام کدام ها را نمی خواند و احتمالا ان کسی هم که گفته هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد برای همین این جمله را گفته.چون می دانسته که حرف روشن فکرانه ایست و درست و غلطش چه فرقی می کند وقتی کسی به آن فکر نمی کند؟

خب خیلی بد است که آدم مشهوری باشی و حرف هایی بزنی که دوست داری مردم به آن فکر کنند ولی آنها فقط حفظش کنند و برای هم تعریفش کنند بدون آنکه بهش فکر کنند.

به هر حال اکنون که بیشتر فکر می کنم شاید اونیز می خواسته با این جمله از تمام کسانی که جمله های حفظی اش را تکرار می کند یک جور انتقام بگیرد.کار جالبی است.من هم اگر روزی مشهور شوم شاید همچین حرفی بزنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 15:8  توسط سونیا  | 

سلام گل پسر

حتی خوابشم نمی دیدم که دوباره اینجا بیای به هر حال من دیگه اینجا تقریبا اصلا نمی آم ولی آگه خواستی و یه بار دیگه اومدی ایمیلتو بذار 

خوشحال می شم دوباره ازتون با خبر شم

منتظرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 14:54  توسط سونیا  | 

بالاخر ه یکی پیدا شد کمک کنه

راستش من در واقع روی یه قطعه ای کار می کنم که فکر کنم هیجای دیگه ای نیست نه اینکه چیز پیچیده ای باشه ایده اش جدیده

این قطعه روی ربات های امدادگر نصب می شه ودر راه یابی به اوپراتورش کمک می کنه......اما به یه سری چیزا نیاز دادره که من هیچی ازش نمی دونم!!!!!!!اما بااعتماد به نفس زیاد انتظار دارم بسازمش

البته اگه کسی حاظر باشه تو زمینه ی برنامه نویسی و خلاصه هرچی بلد نیستم کمکم کنه حاظرم هرچی هزینه اش می شه بپردازم ........فقط کمکم کنید

راستی برخی ازدوستان از ترکیه برنگشتن یا کم لطفا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 16:47  توسط سونیا  | 

ببخشید

بچه ها سلام

خوبید ببخشید من این چند روزه اصلا نبودم آخه بد جور مریضم

تابعد............

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 14:44  توسط سونیا  | 

سلام

باشه چشم

اگه ممکنه نرو و صبر کن تا قالب جدیدمو انتخاب کنم

نظرتو بگو

راستی از چه اینترنتی استفاده می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

سرعت بارگزاری شم اگه ممکنه بهم بگو!!!!!!!!!

چون مال من پرسرعته اما نمی خوام حجمش زیاد باشه

 

 

مرسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 15:41  توسط سونیا  | 

سلام

بچه ها واقعا کسی نیست به من کمک کنه من حیفم ها

نزارید از دست برم

کمکم کنید!!!!!!!!!!

کسی نیست در مورد ربات اطلاعات داشته باشه؟۱!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 21:5  توسط سونیا  | 

گوشی شیشه ای(جدید)

 

گوشی شیشه ای

 

طرحی مفهومی از یک گوشی تمام شیشه ای، Window Phone

 

یک طرح مفهومی و ایده ی اولیه از یک گوشی موبایل که با نام Window Phone 

 

شناخته میشه و متفاوت از طرح های مفهومی دیگه هست،  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 10:54  توسط سونیا  | 

ربات

بچه ها سلام من تصمیم گرفتم یه ربات بسازم از همه ی کسایی که در این مورد اطلاعات دارن کمک می خوام

منظورم جاییه که بشه قطعاتشو پیدا کرد یا افرادی که بتونن کمکم کنن

ممنون

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 12:36  توسط سونیا  | 

فتوولتائيك

- پديده فتوولتائيك چيست؟

به پديده اي كه در اثر آن انرژي تابشي بطور مستقيم به انرژي الكتريكي تبديل شود، پديده فتوولتائيك گويند.

 

2- تعريف سيستم فتوولتائيك

به هر سيستم كه از پديده فتوولتائيك (تبديل مستقيم انرژي تابشي به انرژي الكتريكي) استفاده كند، سيستم فتوولتائيك گويند.

 بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:42  توسط سونیا  | 

شروع

 

 

سلام من این وبلاگ رو همین الان ساختم اما باید بگم که یه بلاگر تازه کار نیستم و از سالها پیش وبلاگ نویسی می کنم

تو این وبلاگ می خوام مطالب جدید دنیای فیزیک رو به کمک شما بذارم

اگه دوست داشتید کمکم کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:8  توسط سونیا  |