روز دوم
دقیقا نمی دانم ساعت چند بود اما می شد حدث زد که هنوز 7نشده چون کسی برای
بیدار کردنم - رفتن به مدرسه - داوطب نشده
بود.
هنوز کامل بیدار نشده بودم اما وجود چیزی آزار دهنده را حس می کردم.کمی صبر
کردم اما هیچ اتفاقی نیافتاد.راستی چرا آدم ها همچین فکری می کنند؟چرا گاهی فکر می
کنند اگر بی حرکت بایستند و هیچ کاری نکنند مشکل حل می شود.اصلا مشکل در آن لحظه
می داند که ما بی هیچ اقدامی در مقابلش تسلیم شده ایم که او حل شود؟
به هر حال گویا این مشکل از آنهایی
نبود که خود به خود حل شود.چون تنها مشکل آزاردهنده ام در این دقایق لکه ی گرمی از
نور خورشید بود که از لای پنجره سر خورده بود و روی صورتم جایی برای استراحت یافته
بود و آنقدر گرم بود که بیدارم کرد.وقتی بیدار شدم اصلا خوشحال نبودم و خیلی بی
تفاوت به طبقه ی پایین رفتم.زیاد عصبانی نبودم شاید چون دستم به آن نمی رسید.شایدم
به خاطر این بود که اگرچه از همچین اتفاقی زیاد خوشحال نشدم با این حال حداقل
نتیجه ای که داشت این بود که زود تر از همیشه بیدار شدم.
راستی همیشه این طوری است؟اگر دستمان به چیزی نرسد از فکر کردن به آن پشیمان
می شویم و به حال خودش می گذاریمش؟
بعد از خوردن صبحانه ی تنهایی به اتاق برگشتم .غرق در افکارم بودم که در اتاق
باز شد مادرم گفت چه عجب زود بیدار شدی و من نگفتم که بیدار نشدم یک بی فرهنگ
بیدارم کرد.شاید چون خورسید نمی تواند بی فرهنگ باشد.راستی من شنیده ام هرکسی کار
بدی کند خدا مجازاتش می کند.ممکن است خورشید را هم مجازات کند؟البته احتمالا اگرهم
مجازاتش کند فرقی نمی کند چون او که نمی فهمد دارد مجازات می شود.در این فکر ها
بودم که متوجه شدم مادرم دیگر رفته.برای رفتن به مدرسه آماده شدم.در راه روزنامه
های جدیدی که تازه منتشر شده بود خبر از انتقلابی جدید در یکی از کشورهای غربی می
داد.اولین کلاسمان با تاریخ شروع شد.نمی دانم دقیقا بحث از کجا شروع شد با این حال
لحظه ای که حواسم را جمع کردم دیدم در مورد همان انقلاب اخیر حرف می زنند.از معلم
پرسیدم چرا مردم انقلاب می کنند.گفت:چون دلشان آزادی می خواهد.پرسیدم:پس آنهایی که
انقلاب نمی کنند آزادی نمی خواهند؟جواب داد :چرا همه آزادی را می خواهند.ولی شاید
موقعیت اعتراض را ندارند
گفتم:یعنی دستشان بهشان نمی رسد؟
-
آخر دولت که دست رسیدنی یا نرسیدنی
نیست.به هر حال برای انقلاب باید خیلی ها متحد باشند تا بتواننداعتراض کنند.
-
الان هم خیلی ها خیلی جاها متحدن چرا اعتراض نمی
کنند؟
-
فرق می کند مثلا بعضی جاها فضابرای
اعتراض نیست حکومت های دیکتاتوری اعتراض ها را به شدت سرکوب می کنند.
-
اینجا هم دیکتاتوری است؟
-
نه جانم اینجا ما نسبتا آزادیم
-
پس چرا اعتراض نمی کنیم؟
-
خب .......خب چرا باید اعتراض کنیم
-
چون شرایط آنی نیست که مردم می
خواهند
-
خب هیچ چیز مطلق نیست با اعتراض
شرایط بدتر میشه
-
پس باید چیکار کرد؟
چند لحظه ساکت شد .گویی چیزی به ذهنش رسید.درحالی که سعی کرد خونسرد باشد.پاسخ
داد
- انتقاد جانم
- چه فرقی دارد؟
- اعتراض مخربه اما انتقاد سازنده است.
- بعدا از انتقاد چی میشه؟
- کسایی که نقد شدن از خودشون دفاع می کنن و اونوقت اگه دلیل منطقی داشتن مردم
رو توجیه می کنن
- اگه نداشتن چی؟
- سعی می کنن اون مشکل رو رفع کنن
- خب این که خیلی خوبه
از روی رضایت نفسی کشید ولی انگار ذهن خودش درگیر تر از من بود.
پرسیدم:چه جوری باید نقد کرد؟
-
خب اول مشکل رو پیدا می کنی،بعد از
یه تحقیق گسترده و پرس و جو راجع به نظر مردم و کارشناس ها چند نفر آدم خبره میان
مشکلات رو واضح تر بیان می کنن و در نهایت راه کارهایی رو برای رفعش پیشنهاد می دن
-
اگه کسی کارشناس باشه بخواد اعتراض
کنه نقد می کنه؟
-
تقریبا
-
ولی این کارایی که گفتید رو فقط
کارشناس ها می کنن .اگه ما بخوایم اعتراض کنیم چطوری نقد کنیم؟
-
این کار هرکسی نیست.راه و روش داره
-
پس ما اینجا کارشناس نداریم؟
-
چرا داریم
-
پس چرا انتقاد نمی کنن
-
می کنن
-
پس کو؟
(در حالی که انگار از جواب
دادن به سوالام خسته شده بود البته شایدم عصبانی) گفت:
-
نمی ذارن منتشر بشه
این را گفت کیفش را برداشت و کتاب هاش
را که جمع و جور کرد زنگ کلاس زده شد.سرو صدا ی دانش آموزها از همه جا شنیده می
شد.کتاب هایم را کمی جمع کردم وبه طرف حیاط رفتم اما تا به آنجا رسیدم صدای ناظم
بلند شد که بچه برو کلاست!دوباره برگشتم طرف کلاس.سالن تقریبا خلوت بود دبیر تاریخ
را دیدم که به طرف یکی از کلاس ها می رفت صدایم زد و گفت خوبه که زیاد سوال می
پرسم اما بهتره سوالهام به درس مربوط باشند
اولش قبول کردم.اما گویا این حرف دلش نبود.گفت که چرا همچین سوال پرسیده ام. من
هم چون هنوز جواب سوالم را نگرفته بودم گفتم:
آخر وقتی نقد اینقدر خوب است چرا چاپش
نمی کنند
-
اغلب زبان نقد تند است
-
از کجا می دانن وقتی هنوز
نخواندنش؟
-
نقد یه اصولی داره دیگه .باید
رعایت بشه .
-
نقد تند بده؟
-
آره چون آدمه عصبانی خیلی چیز ها
رو نادیده میگیره.یه نقد تند غیر اصولی ممکنه به جای سازنده مخرب باشه
-
اعتراض مخرب تره یا نقد تند نا
اصولی؟
-
ممکنه نقد تند.بزرگی میگه اگه می
خوای چیزی رو از بین ببری باهاش مبارزه نکن بد ازش دفاع کن.نقد به معنی مخالفت
نیست.اما وقتی درست نباشه عملا منظور دیگه ای رو می رسونه .مثلا تو کسی رو بد نقد
کنی اون برادشت دیگه ای از کارت داره و فکر می کنه که می خواستی تحقیرش کنی.در
حالی که نقد اینو نمی خواد.هر کاری یه راه و روشی دارد.بعدش هم اینجا زمین است و ما آدم هستیم.جایی که قرار است همه چیز خوب
باشد بهشت است دیگر.
-
ولی ما توی بهشت هم آدمیم .پس
ممکنه اونجا رو هم خراب کنیم
-
نه چون خاصیت اونجا اینه.خدا
اینطور درستش کرده.ولی اینجا طور دیگری است
-
پس وقتی خاصیت اینجا اینه که بهشت
نباشه چرا مردم نقد می کنند؟
-
آنها تلاششان را می کنند.هرچه خدا
بخواهد همان می شود
-
خدا که خیلی مهربان است.پس چرا نمی
خواهد اینجاهم بهشت شود
-
آدمها نمی خواهند.
-
اگر خدا بخواهد که آدمها بخواهند
چه می شود؟
-
از معلم الهیات بپرس
نمی خواست بخنند ولی لبخند زد.گفت که کلاس دارد و از من هم خواست به کلاس بروم.
آن روز الهیات داشتیم.ولی گفتند که چون مریض بوده نیامده.ومن تاره فهمیدم که احتمالا خدا
دوستش داشته که نگذاشته من این جور سوالها را بپرسم چون از سوالهایم زیاد خوشش نمی آمد.
می گفت من جواب هایش را درک نمی کنم.ولی من بیشتر فکر می کنم او سوال هایم را
درک نمی کند. ما دو ساعت زودتر به خانه رفتیم.هوا نسبتا خنک بود.و خیلی ها برای
پیاده روی بیرون آمده بودند .در راه به روزنامه هایی که خبر انقلاب مردم واعتراضات کشورهای دیگر را بیان میکردند نگاهی
انداختم.معلم حق داشت.طوری مطلب ها را نوشته بودند که تحقیرشان می کردند.بیچاره ها
نمی گذارند در داخل کشور خودشان نقدشان کنند.آنوقت خبر ندارند این سر دنیا چطور
تحقیرشان می کنند.
مردی که در دکه ی روزنامه فروشی نشسته بود طوری که انگار دوست داشت بحث را باز
کند گفت:
این روزها حتی خبر اعتراضات مردمی هم آمار فروش روزنامه ها را به سختی جابجا می
کند.
-
خب چون اعتراض عادی شده است
-
عادی شده؟اعتراض مردمی در همه جا
هست ولی وقتی اینطوری همه دست به یکی می کنند معلوم است اوضاع خیلی ناجور است.که
روزنامه هانوشته اند
-
روزنامه های اینجا نوشته اند.ماله
خودشان که ننوشته اند
-
چطور ننوشته اند.وقتی این همه
اعتراض می کنند.مردم هم می بینند روزنامه ها مجبورند درباره اش بنویسند
-
نمی دانم.شاید نمی نویسند که چرا
اعتراض می کنند.می نویسند که فقط اعتراض می کنند
-
خب معلوم است دیگر همه ی مردم برای
یک چیز اعتراض می کنند.می خواهند اوضاع درست شود.همه چیز خوب بشود راحت زندگی شان
را بکنند.ازدواج کنند.کار کنند.بچه دار شوند.مسافرت بروند.
-
یعنی بهشت می خواهند؟
-
اونم میشه گفت.ولی همان بهتر که
براورده نشود.
-
چرا؟
-
(باخنده)دیگر
بهشت بهمان مزه نمی دهد
-
پس کلا نباید اعتراض کنند؟
انگار سوالم را نشنیده بود.از دکه
بیرون آمد و کنار تخته ی روزنامه ها دوتا صندلی را جابجا کرد.با لبخندی پدرانه
ازمن خواست که بنشیم تا به بحث ادامه بدهیم .همینطور که روی صندلی می نشستم گفتم:
-
بهشت چطور جایی ست؟
-
شنیدی می گویند همه جا خوب و بد
دارد؟
-
بله
-
خب اگر خوب ها را در یک جا جمع کنی
و همه ی بدهارا به جای دیگری بفرستی جای خوبها می شود بهشت جای بدها جهنم
از لحن حرف زدنش احساس کردم که
دارد برای یک بچه در مورد آن دنیا خاطره تعریف می کند.همان چیزهایی را تحویلم می
داد که گویی در بچگی به خودش می گفته اند.ازش پرسیدم بچه دارد؟گفت یک پسر داشته
اما در انقلاب شهید شده گفت همسرش را دوست داشته ولی تنهایش گذاشته و اوهم دیگر ازدواج نکرده و بچه ی
دیگری ندارد.گفتم فقط چون دوستش داشتی ازدواج نکردی گفت که دلش نمی آمده زن بگیرد
چون زن اولش خیلی خوب بوده.پرسیدم
-
می شود یک آدم خوب مثله زن شما
یکهوبد شود؟
-
همه چیز روزی ممکن می شود
-
پس می شود آنهایی هم که به بهشت
رفتند یکهو بدشوند و کارهایی بدی انجام دهند؟
-
نه دیگر آنجا خدا خودش هست.نمی
گذارد کسی کار بد کند.
-
چرا؟اگر خدا این دنیاهم بود نمی
گذاشت کسی کار بد کند.؟
-
خدا همه جا هست.اما این دنیا را
داده دسته آدم ها ببیند چکار می کنند
(این
ها سوالاتی بودند که وقتی از کسانی که کتاب زیاد می خوانند و اطلاعاتی در این جور
موارددارند می پرسیدم جوابم را نمی دهند.ولی وقتی از کسی مثله این مرد می پرسیدم
جوابم را می داد.نمی دانم جواب واقعی این سوال ها چیست آخر آنهایی که می دانند
جواب نمی دهند.ویا به جای اینکه بگویند جوابش بد است می گویند سوالت بی ربط
است.اما خب همین که یک جوابی بهت بدهند خودش خوب است.پرسیدم:
-
آدمهای بهشت همین هایی هستند که الان
اینجاهستند مگه نه؟
-
آره فکر کنم
-
پس این که اینجا بهشت باشه یا نه
ربطی به آدم نداره چون همونه.
-
آره فکر کنم
-
یعنی به خدا ربط داره؟
-
نه خدا هم همون خداست
-
پس به چی ربط داره؟
-
خب اونجارو خدا خودش اداره
میکنه.اما اینجا دسته آدم هاست.خدا خیلی خوب و مهربانه
-
یعنی اگه کل دنیا رو بدن دست کسی
که خیلی خوب و مهربانه می شه شبیه بهشتش کرد
-
خب آره.ولی به حال ما که فرقی نمی
کنه.به هرحال هر کی باشه من زندگی خودم را دارم و راحتی این دنیایم همه بستگی به روزنامه هایی دارد که می فروشم نه
اینکه اینجا بهشت است یانه
-
پس شما راضی هستی؟از این وضعیت
-
خدارو شکر .انقلاب و اعتراض تاوان
سختی دارند.مثلا بچه ام که شهید شد کمترینش بود.ما راضی ایم به رضای خدا
-
رضای خدا الان درچیه؟
-
دقیق نمی دانم.ولی مطمئنم که
خوبه.خدابد بنده هاشو نمی خواد
این بار هم فهمیدم چون روزنامه فروش پسرش شهید انقلاب است زیادباهاش موافق
نیست و برخوردش با آن چیزی که فکر می کردم فرق داشت.
کم کم داشت دیر می شد و من در راه برگشت به خانه به حرف های دبیر تاریخمان و
مرد روزنامه فروش فکر می کردم.وقتی رفتم توی اتاقم و چشمم به پنجره ی باز اتاق
افتاد تازه فهمیدم که چرا اعتراض نمی کنند.چون از نتیجه ی کار راضی هستند.من پنجره
رو نمی بندم نه به این دلیل که نور خورشید صبح اذیتم نمی کند به این خاطر که زود
بیدار شدن را دوست دارم.اگه کسی هم اعتراضی نمی کنه به این معنی نیست که از همه
چیز راضیه شاید به این خاطره که چه آزادی بیان باشه یا نه چه هر گوشه ای از دنیا انتقلاب بشه یانه به هر حال
سر ماه حقوق دبیر تاریخمان کم یا زیاد به حسابش واریز می شود و روزنامه فروش دم
مدرسه هم براش فرقی نمی کند که اینجا انقلاب شود یا آن سر دنیا.چون پسرش زنده نمی
شود که .اصلا انقلاب شود یا اعتراض یا انتقاد مهم این است چیزی شود که آمار فروش روزنامه ها ش بالا برود.
اصلا مردمی که انقلاب کرده اند خودشان راضی هستند،آن حکومتی که باید برود راضی است چون
اگر نبود قبل از اینکه مردمش اعتراض کنن می گذاشت انتقاد کنند دیگر،آنهایی هم که
قرار است بیایند حکومت جدید راه بیاندازند راضی
هستند ،خدا هم لابد راضی است اگر نبود که انقلابشان موفق نمی شد.خلاصه همه
راضی آنوقت من و دبیر تاریخمان با روزنامه فروش دم مدرسه که هستیم که راضی
نباشیم؟/